#ارباب_تاریکی_پارت_126

به کجا رسیده بودم؟

می خواستم در کمتر سه روز دیگر یکی از مقامات عالی رتبه ی اطلاعاتی را ترور کنم. نفسم را با حرص بیرون دادم و دستی به گردنم کشیدم.

حس خفگی از روزی که او را کشتم یک لحطه از من دور نشد. هنوز هم باورم نمی شد که این کار را کرده ام، در حقیقت هر لحطه منتطر مرگ و مجازاتم بودم.

تنهایی آن هم وقتی که حتی خدا را نداشته باشی خیلی عذاب آور است!

از روی تخت بلند شدم و به لباس هایم را با پیراهن و شلوار عوض کردم، اگر لباس های اهدایی مهرداد نبود نمی دانستم باید چه بپوشم.

با قدم های بلند از اتاق خارج شدم برای افرادی که مقابلم سر خم می کردند فقط سری تکان می دادم، اگر به من و به خواست من بود نمی گداشتم این کار را بکنند اما متاسفانه چنین نبود!

از در پشتی سوله ی سوم خارج شدم و به سمت کانتینری که کنار سوله بود رفتم نسیم ملایمی که می وزید موهایم را بهم می ریخت .

در کانتینر قرمز رنگ را با فشار زیاد باز کردم و وارد شدم.

از پله های کم عرض پایین رفتم، هرچه جلوتر می رفتم صدای حرف زدن بیشتر می شد.

سرم را خم کردم و وارد سالن غذاخوری زیر زمینی شدم. همه جا پر از سر و صدا و شلوغی بود، تنها جایی که اثری از زندگی داشت همین قسمت پایگاه بود

دست خودم نبود که نگاهم کل این سالن دراز را کاوید و در نهایت روی چهره ی او ثابت ماند.

چه زیبا می خندید. تا به حال خندیدنش را ندیده بودم. لبخند محوی کنج لبم نشست و با دیدن آرشی که به او نزدیک می شد اخم کردم.

با قدم های بلند از بین دو ردیف میز و صندلی ها عبور کردم و خودم را به میز آن ها رساندم.

پریناز: آرش من به خواست خودم اومدم.

آرش اخم کرد:

_به خواست خودتم بر می گردی.

پریناز سرش را بلند کرد و گفت:

_ من نه...

نگاهش روی من ثابت ماند و در همان حالت ساکت شد. گونه هایش رنگ گرفت و سرش را پایین انداخت، حس کردم بازویم داغ شد و سوزش لذت بخشی زیر پوستم دوید.

آرش به سمت من برگشت و با خرسندی گفت:

_ چه به موقع اومدی، پریناز باید بره.

نگاه از قیافه ی منتظر آرش گرفتم و روبه پریناز سر به زیر گفتم:

_مگه نگفته بودم برو؟

سرش را بالا آورد و وانمود کرد که خیلی جدی است:

_ باید صحبت کنیم.

بی حوصله از او رو گرفتم:

_ حرف من همونه، از اینجا برو.

قدمی برداشتم که او هم از روی صندلی بلند شد:

_ نمی تونی مجبورم کنی!

بر لبم پوزخند بود اما در دل خوش حال بودم که می خواست بماند.

نگاهش کردم و با تمسخر گفتم: _جدا؟

romangram.com | @romangram_com