#ارباب_تاریکی_پارت_123


با قرار گرفتن چیزی روی شانه ام سریع برگشتم و با تعجب به مهرداد نگاه کردم.

_کی اومدی؟

لبخند محوی زد:

_تا دیروز همه اینجا جون می دادیم برات مهم نبود، پریناز معجزه کرده که به حرف اومدی؟

اخمی روی صورتم نشاندم. هیچکس حتی از نحوه ی قتل سناتور باخبر نبود. شرم داشتم که با کسی از گناهم حرف بزنم؛ نمی گفتم تا شاید سنگینی قلبم کمی از عذابی باشد که لیاقتش را داشتم.

فاصله گرفتم و بی توجه به حرف او پرسیدم:

_چی شده؟

صدایش جدی شد:

_این رو من باید از تو بپرسم هیچ می دونی کسی که می خوای ترورش کنی کیه؟

با تعجب به سمتش برگشتم:

_ ترور؟

مهرداد: نکنه تو خبر نداری؟

موهای بهم ریخته ام را بیشتر بهم ریختم. از ندانستن متنفر بودم!

_ نه ندارم، بگو ببینم باز چی شده؟

سرش را با تاسف تکان داد و روی صندلی پشت میز تحریر نشست.

مهرداد: بهزاد تو حواست به دور و بر خودت نیست؛ امروز صبح فهمیدم گروهت یه پروژه گرفته. طبق معمول ترور و قتل اما مشکل اینه که این دفعه اون یه آدم خاصه، خیلی خاص!

با اخم روی تخت نشستم و پرسیدم:

_ کیه؟

دستی بین موهای کوتاه شده اش کشید:

_یه مامور اطلاعاتیه بهزاد به اندازه ی کافی مشکل و دردسر داری، خودت رو از این جریانات بکش کنار.

پوزخندی زدم و گفتم:

_ تازه الان یادت افتاده؟

ادمایی په بیرون از این اتاق اند، جراح و متخصص قلب و چه می دونم هزار کوفت و زهر مار نیستند. همه قاتل و جانی اند، کارشون همینه داداش!

با تمام شدن جمله اش نگاهمان گره خورد. از چیزی که دیدم حیرت کردم. مردمک چشمانش لرزان بود؟

لحنش عین زهر مار تلخ شد:

_بهم می گی داداش اما به حرفم گوش نمیدی؛ اصلا می دونی داداش بودن چه مسئولیت سنگینیه؟

گیج شده از حرف هایش اخمی روی صورتم نشاندم:

_چی داری می گی؟

مهرداد: اگه داداشتم و یه ارزن حرفم برات ارزش داره بیا و این یکی رو بیخیال شو. هرکاری کردی پشتت بودم ولی دود این آتیش فقط به چشم من و تو می ره، بهم اعتماد کن داداش.

گیج شده از حرف ها و لحن ملتمسش ارتباط نگاهمان را قطع نکردم. درد داشتم و درد مخفی شده در سدایش را حس می کردم. درد این مرد مرموز چه بود؟


romangram.com | @romangram_com