#ارباب_تاریکی_پارت_120

سینه سپر کردم:

_ می خوام کمک کنم.

بی توجه به ما دو نفر برگشت و راه افتاد یکی از دست هایش را در هوا تکان داد و با صدای بلند گفت:

_ من از کسی کمک نخواستم، از اینجا برو.

از این برخورد سردش حیرت زده شدم؛ حق نداشت مرا پس بزند! با خشم پشت سرش حرکت کردم و مثل خودش بلند حرف زدم

_من برای کمک به تو اینجا نیومدم که با حرف تو برم.

برگشت و نیم نگاهی به من انداخت و بی حرف حرکت کرد.

با حرص دنبالش رفتم و سعی کردم هم قدم با او شوم، اما او سرعتش را بیش تر کرد.

حس کودکی را داشتم که مادرش از او عصبی است و او می خواهد رضایت مادرش را بدست بیاورد.

عصبی شدم و با این فکر که او مرا دست انداخته باشد، دستم را روی بازوی عریانش گذاشتم و به سمت خودم کشیدم.

یک لحظه نفهمیدم چه شد؛ یک لحظه قلبم نامیزان کوبید و لحظه ای دیگر نفس در سینه ام حبس شد.

سریع دستم را پس کشیدم و سر به زیر انداختم. کل صورتم داغ شده بود و احتمال می دادم رخ شده باشم.

روی نگاه کرده به بهزاد را نداشتم و سرم را بیشتر به سینه چسباندم، کف دست عرق کرده ام را روی مانتویم فشردم و خودم را به خاطر حماقتم لعنت کردم.

چند ثانیه مقابلم ایستاد و حرفی نزد، قلبم سریع می کوبید و تنفسم نامنظم بود در ذهنم بار ها و بارها لحظه ی لمسش تکرار شد و هربار صدای پدرم ملامتم می کرد.

تکلیفم با خودم مشخص نبود و نمی دانستم باید چه کنم.

با صدای هشدار دهنده ی پریسا به خودم امدم و با اکراه سرم را بلند کردم؛ بهزاد آن جا نبود. نفسم را با آه بیرون دادم و غمگین و مشطرب به پریسا نگاه کردم.

با حیرت گفت:

_تو، بهش دست زدی؟ به یک مرد غریبه؟

بله من این حماقت را کرده بودم و آن مرد که بهزاد نام داشت را لمس کردم، فقط نمی دانستم چرا ته دلم حس عجیبی دارم؟

گلوی خشک شده ام را صاف کردم و نگاه دزدیدم:

_بزرگش نکن پری، فقط یه اتفاق بود!

بند ساکم را درر دست فشردم و قدمیی برداشتم که بازویم اسییر پنجه ی خواهرم شد.

عصبی بود:

_گوش کن پریناز اون مرد الان حال درستی نداره، کاری نکن که برداشت اشتباهی کنه!

ای کاش لال می شدم و چرند نمی گفتم:

_ شاید برداشتش درست باشه.

با دهان باز مانده و چشم های گشاد شده نگاهم کرد:

_ چی داری می گی؟

دستی به صورتم کشیدم. دست سرد و صورت تب دارم تضاد عجیبی داشتند، از همه ی این ها بدتر، چشم هایی بود که می رفت تا بارانی شود.

_نمی دونم پریسا، به خدا نمی دونم!

فقط می دونم که حالم خوب نیست به خواهرت کمک می کنی؟

romangram.com | @romangram_com