#ارباب_تاریکی_پارت_118
این پسر دومین مرد مبهم زندگی من بود. از هر جهت که نگاه می کردم تا قبل از دیدن او فکر می کردم، محال است کسی از مهرداد مرموز تر نیست اما حالا متوجه شده بودم که اشتباه می کردم.
هربار با به یاد آوردن حال و روز خرابش وقتی که کنار جسد نشسته بود، غم عمیقی کل وجودم را فرا می گرفت.
_ از بهزاد چه خبر؟
پریسا نیم نگاهی به من انداخت و با شیطنت گفت:
_دیگه نمیگی نامدار! رفیق شدید؟
چشم غره ای رفتم که حساب کار دستش آمد و کمی سرعت ماشین را بالا برد.
پریسا: واقعا نمی دونم چی بگم!
بگم حالش بده که خب بد نیست مثل همه غذا می خوره، مثل همه می خوابه.
بگم خوبه که واقعا خوبم نیست کل حرف زدنش با بقیه آره و نه شده با کسی حرفی نمی زنه، نمی خنده، حتی گریه هم نمی کنه! شده یه مردهی متحرک که فقط نفس می کشه و می خوابه و می خوره.
از دور نگاهم به سوله های کنار هم افتاد تقریبا رسیده بودیم.
_ با مهرداد حرف زده؟ اصلا گفته چه طور سناتورو کشته؟
به علامت نفی سر تکان داد و ماشین را از جاده خارج کرد:
_گفتم که حرفی نمی زنه. نگرانم پریناز، مردم معمولا شیون می کنند چه می دونم؟ خودشون رو می کوبند به در و دیوار ولی این هیچ کاری نمی کنه!
با طعنه گفتم:
_ تو نمی خواد نگران اون باشی.
ماشین را خاموش کرد و ترمز دستی را کشید:
_ ما نگرانش نباشیم کی باشه؟
باباش یا مامانش؟
نگاهی با هم رد و بدل کردیم و سریع از ماشین پیاده شدم؛ تنها بود، هزار مشکل داشت، حالا هم که روان پریش شده بود. فقط مرگ کم داشت تا بساطش تکمیل شود!
ساکم را از صندلی عقب برداشتم و همراه پریسا در سکوت به سمت در اولین سوله رفتیم.
هر سه سوله زنگ شده بودند و رنگ هایشان یک دست نبود، از نظر استتار خیلی خوب تجهیز شده بودند چون اصلا قابل تشخیص نبود که کسی اینجا زندگی کند چه برسد به اینکه پایگاه باشد.
پریسا دوبار با کف دست به در کوبید که با تعجب نگاهش کرد:
_ زده به سرت دختر؟
نخودی خندید و گفت:
_ به من رمز نگفتند منم پرسیدم چیکار کنم که تشخیص بدید منم؟ اونام گفتند با کف دست محکم در بزن!
شانه بالا انداختم و به آسمان خاکستری رنگ خیره شدم هنوز اول پاییز بود و هوا گرفته، وای به حال اواخرش!
بعد از تحویل موبایل هایمان وارد اولین سوله شدیم.
افرادی پشت مانیتور ها و سیستم های مجهز نشسته بودند و فقط آرام صحبت می کردند و توجهی به اطرافشان نداشتند.
چند نفری که داخل سالن ایستاده بودند با ورود ما به این سمت برگشتند، حس مشترک همهی آن ها حیرت بود.
نگاهی به سر و وضعم انداختم ایرادی نداشتم پس چرا آن ها این طور به من نگاه می کردند؟
شالم را روی سرم مرتب کردم و با سر پایین افتاده و قیافهی مشکوک از کنارشان عبور کردم.
romangram.com | @romangram_com