#ارباب_تاریکی_پارت_103


در اتاق بی خبر باز شد اما نه با شتاب به دیوار خورد و نه صدای سرشار از زندگی پریسا به گوشم رسید.

امین با قدم های محکمش به این سمت آمد و روی سرم ایستاد، علی رغم احساس حضورش علاقه ای به دیدنش نداشتم!

امین: خسته نشدی از نقاشی کشیدن؟

توجهی به حرفش نکردم و ادامه دادم؛ بال کبوترم زیادی پر رنگ می شد اما به نظر من این قدرت پروازش را افزایش می داد. برای من هم همین بود؟ زخم می خوردم و سیاه می شدم تا پرواز کنم؟

پوزخندی به خودم زدم.

من اوج نمی گرفتم، مستقیم به قعر جهنم سقوط می کردم!

با کشیده شدن کاغذ از زیر دستم خودکار ردی روی میز تحریر آهنی به جا گذاشت.

امین: من تورو نمی شناسم اما هر جوری که هستی با هر احساساتی باید بگم کارت بچگانه است دست پیش گرفتی که پس نیفتی؟

اون بیرون کسی تورو سرزنش نمی کنه، با غذا نخوردن و توی خلوت موندن مرده ها زنده نمی شن!

فکر می کرد از سرزنش شدن می ترسم؟ غذا نمی خوردم چون نه میلی به خوردن داشتم و نه توانی می ترسیدم دهان باز کنم و بغض خفه کننده ای که ته گلویم بود بترکد، نمی خواستم آبروی نداشته ام را از دست بدهم.

نفسش را با کلافگی بیرون داد و گفت:

_ مهرداد خان زنگ زد و خبر داد که تونستند جنازه ها رو تحویل بگیرند، گفت خاکشون کردند.

بی اختیار بعد از چند روز لب های بهم چسبیده ام را باز کردم:

_ای کاش من جای اونا بودم!

به آنی صندلیم تکان خورد و امین یقه ام را گرفت و بلندم کرد. از بین دندان های قفل شده اش گفت: من عقل درست و حسابی ندارم، پا می ذارم روی همه چیزو و می زنم می کشمتا!

صدایم آرام بود:

_ بهتر!

با حرص مرا روی صندلی انداخت و مشتی به دیوار سیمانی زد:

_ د آخه لعنتی تو چه مرگته؟ سه روز گذشته تو فقط اینجا تمرگیدی و هیچ غلطی نکردی.

بی رمق گفتم:

_عارف مرده؛ همه‌ی اعضای گروه کشته شدند بچه‌ی رایان مرده، زنش دیگه بچه دار نمیشه!

با خشم به سمتم برگشت و داد زد: _به درک.

سینه‌ اش از خشم بالا و پایین می شد، انگشتش را تهدید وار برایم تکان داد.

امین: گفت دارند میان اینجا. نامدار وای به حالت٬ وای به حالت اگه بخوای اینجوری رفتار کنی!

از جونم می گذرم و خودم خلاصت می کنم اگه قرار باشه به خاطر تو همه بمیرند بهتره که با خون تو این چرخه متوقف شه.

حواست به خودت باشه که تیری از اسلحه‌ی من اتفاقی نخورده توی مغزت!

با دو انگشتش ضربه ای به سرم زد و از اتاق بیرون رفت.

به پشتی صندلی تکیه دادم و نگاهی به کل اتاق انداختم. اتاقک سیمانی کوچکی که انتهای آخرین سوله قرار داشت و اتاق مدیر بود. نه پنجره ای نه هواکشی، تنها امکانات این اتاق کمد کوچک و میز تحریر و صندلی آهنی و یک تخت یک نفره فلزی بود.

از روی صندلی بلند شدم و کش و قوسی به تنم دادم. نگاهی به برگه های کاهی کنار میز انداختم که روی همه فقط دو نقش بود؛ کبوتر و یک گرگ.

نمی دانستم دلیل اینکه این دو نقاشی را می کشم چیست اما کشیدنش کمی آرامم می کرد.


romangram.com | @romangram_com