#ارباب_صدایم_کن_پارت_195

*************************

صنم

توی اتاق نشسته بودم وصداهاشونو میشنیدم راضی به مرگ سلنا نبودم.

خوشحال نبودم بلکه داشت حالم از خودم به هم میخورد.

زانو هامو بغل کردم کاش راه دیگه ای بود.

قسمت نود و چهارم

تارکام

-------------------------

تقه ای به در خورد.

از روی تخت بلند شدم و نشستم:بیا داخل.

در باز شد و عمه خانم وارد اتاق شد.

به محض ورودش چراغ اتاقو روشن کرد.

نور چراغ باعث شد لحظه ای چشام رو ببندم.

به طرفم حرکت کرد و رو به روم نشست و گفت:میخوام باهات حرف بزنم.

-میشنوم.

نگاهی بهم کرد و گفت:تا کی میخوای به این وضع ادامه بدی؟

-به کدوم وضع؟

نمی خوای به خودت بیای....یه ماه از اون ماجرا میگذره.

پوزخندی زدم و گفتم:باز چه نقشه ای برای زندگیم کشیدی؟

-منظورتو نمی فهمم...ولی نمی خوام اینجوری بببنمت.

romangram.com | @romangram_com