#ارباب_صدایم_کن_پارت_183
نمی دونستم چیکار کنم واین حالم رو بدتر میکرد.
من که لجوجانه در حال پس زدن خاطراتم وفراموش کردنشون بودم چرا حالا که داشتم باهاشون کنار میومدم اینطور میشد.
تقه ای به در اتاق خورد ومتقابلش در باز شد وسامان توی چارچوب ایستاد.
با دیدنم گفت: سلام....اجازه هست ....
- بیا تو....
قدم به داخل اتاق گذاشت وگفت: میدونم که خسته ای اما باهات حرف دارم.
- چی؟؟؟
- آقای کریمی اینجا بود.
آنی سرمو بالا گرفتم وگفتم: چی؟؟
- چرا اینقدر تعجب کردی؟
- خب...خب آخه...
- بهت گفته بود نه؟
سرمو پایین انداختم وگفتم: من جوابشو داده بودم.
- ولی به نظر اون منطقی نبود جوابت.
-من جوابم تغییری نمی کنه.
- چرا....نکنه هنوزم به تارکام فکر میکنی.
حرفی نزدم که گفت: باشه به بابا میگم تو موافق نیستی ....ولی نگفتی می خوای برگردی روستا؟؟
- خودمم نمی دونم....
- به حرف دلت گوش کن اگه تائیدش کرد درنگ نکن.
به حرف دلم ....آخه چطوری وقتی طی این دوسال بهش گفتم ساکت شو ....
romangram.com | @romangram_com