#ارباب_صدایم_کن_پارت_176
سعی کردم خندمو قورت بدم چون اگه آرزو میدید سرمو از تنم جدا میکرد.
- میری؟؟
- باشه ....باشه....خودم میرم.
پرید طرفم و محکم منو تو بغلش چلوند و گفت:نوکرتم به مولا...
از بغلش ببرون اومدم و پرونده رو برداشتم و گفتم:حالا اتاقش کدومه؟
-اتاق۱۳۴
اوهومی گفتم و از استیشن خارج شدم.
به طرف خروجی بیمارستان حرکت کردم که متوجه هدیه شدم ،که خرامان خرامان توی سالن قدم برمیداشت.
هدیه دختر آقای تاجیک صاحب بیمارستانی بود که با آقای کریمی شریک بودن..
منم از طریق آقای کریمی که دوست سامان بود اینجا مشغول شده بودم و به قول نفیسه قسمتی کلفتی داشتم.
راهمو کج کردم که باهاش برخوردی نداسته باشم.
نمی دونم چیشد ولی وقتی به خودم اومدم مقابل اتاق ۱۳۴ بودم.
به طرف اتاق حرکت کردم وتقه ای به در زدم ولی جوابی نشنیدم.
آروم درو باز کردم و وارد اتاق شدم .
به محض ورودم متوجه ش شدم که جلوی پنجره ایستاده بود وبه محوطه نگاه میکرد.
قسمت هشتادوهفتم
سلنا
---------------------------
انگار متوجه م نشده بود که همچنان به بیرون نگاه میکرد.
romangram.com | @romangram_com