#ارباب_صدایم_کن_پارت_173

لبخندشیطنت باری زد وگفت: مثل همیشه اتاق ۱۵۷

سری به نشونه ی تاسف تکون دادم وگفتم:آقای کریمی بفهمه

با تیپا از بیمارستان بیرونش میکنه.

- آره منم همینو بهش گفتم ولی گفت تا تو رو داره غم نداره.....

راستی آقای کریمی کارت داشت.

- نفهمیدی چیکار داشت؟

- نه به من که چیزی نگفت ولی مطمئنا به خاطر اون موضوعه....

اخمی کردم وگفتم: چرا دست از سرم برنمی داره.....

آرزو تکیه شو به صندلی داد وگفت: خب حق داره بدبخت

یه بار بهش فکر کن....مردبه این آقایی،پول دار،خوشتیپ....

- خبه..خبه اگه خیلی دلت میخواد خودت برو زنش شو....

- حیف که نمی شه ...انوقت اگه پرهام بفهمه سرمو میزاره لای گیتون.

- با یادآوری پرهام لبخندی زدم وگفتم: چی شد تونست با پدرت حرف بزنه...

- نه بابا از این آبی گرم نمی شه میترسم آخر خودم برم خواستگاریش.

ناخودآگاه آرزو رو با کت وشلوار ودست گل تصور کردم وپقی زدم زیر خنده.

آرزو هم با اخم گفت: مرض ...نخند.

با صدای نفیسه که داشت به طرفمون میومد دست از خنده کشیدم.

نفیسه: به چی میخندی بگو منم بخندم.

- اخبارو یه بار پخش میکنن نفیسه جان...خوش گذشت پیش یار.

- به کوری چشم حسودا بله...

romangram.com | @romangram_com