#ارباب_صدایم_کن_پارت_171
بغضم بالاخره شکست اشکام روون شد.
تارکام میای جامونو عوض کنیم ....میخوام بخوابم.....آروم بی دقدقه.....
لبخندپر دردی زدم وگفتم: میبینی تارکام.....توام دوست نداری جاتو باهام عوض کنی....میدونی تصمیم گرفتم اگه بلند نشی برم ....میخوام به خودم بفهمونم که تارکامی وجود نداشته....ولی راستش نمی تونم ....به خودم که نمی تونم دروغ بگم ...آره منه احمق تازه فهمیدم که دلم رو بهت دادم ....تازه فهمیدم جاش خالیه....نمی خوام ازت پسش بگیرم ....فقط میگم مواظب دلم باش....
سرمو رو به بالا گرفتم وگفتم:
خدایا راضیم به رضات فقط بهترینا رو براش میخوام دیگه خودم چیزی نمیخوام.
سرمو روی تخت گذاشتم وهق هقم تنها صدایی بود که سکوت اتاقو میشکست.
" گاهی اونقدر قشنگ گریه میکنی که حتی دل خودت هم برای خودت میسوزه"
*************************
از اتاق بیرون زدم ومتوجه ی شاهرخ شدم ...
روی صندلی خوابش برده بود .
وقتی فهمید که به خاطر حرف عمه خانم میخوام برم دعوا راه انداخت وگفت که نمیزارم بری.
وقتی گفت مثل همیشه پشتتم شک نکردم ولی تا کی میتونست ازم دفاع کنه...
بهش نگاه کردم شاید دیگه هیچ کدوم از این آدما رو نمی دیدم.
زیر لب زمزمه کردم: شاهرخ مواظب تارکام باش....
مسخ وبی حس به طرف خروجی بیمارستان حرکت کردم وسوار تاکسی شدم.
راننده: خانم کجا تشریف میبرید؟
- ترمینال.
سرشو تکون داد وحرکت کرد .
سرمو به شیشه تکیه دادم، بی حال بودم چشامو بستم ودیگه به چیزی جز تارکام فکر نکردم......
*************************
romangram.com | @romangram_com