#ارباب_صدایم_کن_پارت_168


ازجام بلند شدم که گفت: باشه هر طور میلته فقط تا اون موقع برادرتم هم بایدتو زندون آب خنک بخوره.

دستمو به دیوار گرفتم وگفتم: چی؟؟

تکیه شو به صندلی داد وگفت: انتظار نداشتی که آزاد بذارمش.

سرخوردم وروی زمین نشستم ،حالا باید چیکار میکردم.

نگاهی به من که با حال نذار روی زمین نشسته بودم انداخت وگفت: میتونیم با هم معامله ای کنیم.

با صدایی که خودم هم به زور میشنیدم گفتم: چه معامله ای؟

نگاشو از من گرفت وگفت: از زندگی تارکام برو بیرون .

جوری برو که هیچ رد ونشونی ازت نباشه منم در عوض برادرتو آزاد میکنم.

لبای خشکمو روی هم گذاشتم تا دوباره این بغض نشکنه وجلوی این زن که بویی از انسانیت نبرده رسوا نشم .

باید چیکار میکردم میموندم و برادرمو نادیده میگرفتم یا میرفتم ومیدان رو دو دستی تقدیمش میکردم.

همون طور که از جاش بلند میشد گفت: تا فردا تصمیمتو بگیر .....

نگاهی بهش کردم چرا آدمای این عمارت میبردن ومیدوختن وتنت میکردن.

چرا بی رحمانه حکم صادر میدادن وقصاص میکردن.

سرمو به طرف آسمون گرفتم ونالیدم:خدایااااااپسس کجاییی؟

*************************شاهرخ

وارد بیمارستان شدم وبا قدمای بلند خودمو به سالن رسوندم .

دوست نداشتم سلنا با عمه خانم تنها بمونه.

با دیدن سلنا که روی زمین زانو زده بود و گریه میکرد ناخودآگاه به طرفش دویدم.

کنارش زانو زدم وگفتم: حالت خوبه سلنا؟


romangram.com | @romangram_com