#ارباب_صدایم_کن_پارت_166
سرمو پایین انداختم وسعی کردم بغض مزاحمی که دوباره جاشو تو گلوم خوش کرده بود قورت بدم.
- شاهرخ میشه بریم بیمارستان.
نگاهی بهم کرد وگفت:به خاطر اینکه حالت بهتر بشه آوردمت اینجا حالا که نمی خوای باشه بریم.
نگاهی به آبشار انداختم وهمراه شاهرخ سوار ماشین شدم.
************************
ماشین رو جلوی بیمارستان نگه داشت .
از ماشین پیاده شدم وبا قدمای تند وارد بیمارستان شدم.
با دیدن فردی که روی صندلی بیمارستان نشسته بود اخمام توی هم رفت.
میدونستم باید خیلی چیزا رو تحمل کنم.
با دیدن من از جاش بلند شد .
نگاهی پر خشم حوالم کرد وگفت:خوش میگذره بهت؟
فردی پشت سرم قرار گرفت که ندیده میدونستم شاهرخه .
مثل همیشه حمایتم کرد وگفت: جایی نبود که بهش خوش بگذره.
پوزخندی زد وگفت: برادر زاده ی من روی این تخت خوابیده و معلوم نبود این دختر کجا دنبال خوشگذرونیشه.
- این دختر اسم داره عمه خانم اسمشم سلناست.
- تو چرا کاسه داغ تر از آش شده .....نترس تو رو هم تا روی این تخت نخوابونه دست نمی کشه.
حرفاش عین خنجر تو قلبم می نشست.
دستمو به دیوار گرفتم که جلوی این آدم نقش زمین نشم.
دلم یکم آرامش میخواست ...میخواستم بخوابم ودیگه بیدار نشم.
romangram.com | @romangram_com