#ارباب_صدایم_کن_پارت_157
به طرفم برگشت وناباور نگام کرد.
- نمیخوام باهاش درگیر بشی.
- چرا طرفشو می گیری؟
- هنوزم نمی دونم.
- ولی من می دونم ولی باید باهاش تصویه حساب کنم .
اینو گفت وبا قدمای محکم وارد خونه شد.
به خودم اومدم وبه طرف خونه دویدم.
قسمت هفتاد و نهم
سلنا
--------------------------
به طرف اتاق رفتم،صداشونو واضح میشنیدم.
درو باز کردم و متوجه ی سامان شدم که یقه ی تارکام رو گرفته بود و محکم به صورتش مشت میزد.
تارکام هیچ عکس العملی نشون نمی داد حتی از خودش دفاع هم نمی کرد.
شاهرخ سعی میکرد که جداشون کنه اما موفق نبود.
به طرف سامان رفتم و دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم:تمومش کن سامان.
دستمو کنار زد که سکندری خوردم و به صندلی چسبیدم و تعادلمو حفظ کردم.
سامان محکم تارکام رو به قفسه ی کتابخونه ی بزرگی که پشت سرش بود کوبید.
سرمو بالا آوردم و با صدای ضعیفی گفتم:سامانننن.
متوجه ی قفسه شدم که در حال افتادن بود.
تارکام زود به خودش اومد و سامان رو به عقب هل داد.
romangram.com | @romangram_com