#ارباب_صدایم_کن_پارت_153
با صداهای مبهمی که می شنیدم چشام رو باز کردم به اتاق کوچیکی که توش بود نگاه کردم.
سرم به شدت درد میکرد،چیزی یادم نمیومد.
خواستم از جام بلند شم که در با صدای تقی باز شد وشاهرخ سینی به دست داخل اتاق شد.
با دیدن من لبخند خسته ای زد وگفت: بیدار شدی؟
به طرفم قدمی برداشت وسینی رو روی میز گذاشت وکنارم نشست .
حالا همه چیز عین یه فیلم که توی پرده ی سینما پخش میشداز جلوی چشمام گذشت.
سرمو پایین انداختم وبغضم رو قورت دادم وگفتم: شاهرخ...
دستی به گردنش کشید وگفت:دیگه نمی ذارم نزدیکت بشه تاموقعی که خودت بخوای.
با صدای ضعیفی گفتم: قول میدی ؟
- آره قول میدم خواهر کوچیکه.
سرمو که بالا آوردم قطره اشکی لجوجانه توی صورتم راه گرفت.
آهی کشید و با نوک انگشت اشکم رو پاک کرد وگفت: نبینم این مرواریدا رو بریزیا....حالا پاشو یکم غذا بخور ...
- میل ندارم.
- میل ندارم چیه تو سه روزه که چیزی نخوردی ضعف میکنی.
سینی رو از رو میز برداشت وشروع کرد به لقمه گرفتن.
لقمه رو به طرفم گرفت وگفت: بخور که الاناست سرکله ی نفیسه خانم پیدا بشه .
با تعجب گفتم: مگه اینجاست.
- آره...کل شبو بالا سرت بیدار بود.
سرمو پایین انداختم وگفتم: باعث زحمت هردوتاتون شدم.
اخم تصنعی کرد وگفت: نفیسه خانمو نمی دونم ولی من دیگه نمی خوام از این حرفا بشنوم.
romangram.com | @romangram_com