#ارباب_صدایم_کن_پارت_150


از دیوار جدام کرد و به طرف تخت هلم داد.

روی تخت افتادم اینبار بدون اینکه بهم فرصت بده پیراهنم رو از بدنم در اورد.

از اینکه در مقابلش ضعیف بودم حالم بهم می خورد.

قطرات اشکم روی صورتم روون بود.

هق هقم کل اتاق رو فرا گرفته بود.

یعنی توی این عمارت کسی نبود.

وقتی روم خیمه زد دیگه تقلایی نکردم و شاهد به تاراج رفتن روح و جسمم شدم.

قسمت هفتاد و ششم

سلنا

---------------------------

دستشو روی بدنم میکشید با گریه گفتم: تارکام تو مستی.

خمار نگام کرد وگفت: نه مست نیستم...فقط میخوام آروم بگیرم.

خواستم حرفی بزنم که لباش رو لبم قرار گرفت.

طمع خون رو تو دهنم حس کردم .

من امشب بامرگ جسمم مردم

با دردی که تو بدنم پیچید چشام بسته شد ودیگه چیزی نفهمیدم.

************************

صداهای گنگی میشنیدم نمی دونستم کجام فقط میدونستم درد دارم.

ناله ای کردم دستی نوازش گونه روی دستم حرکت میکرد.


romangram.com | @romangram_com