#ارباب_صدایم_کن_پارت_148
پوزخندی زد وگفت: سخنرانیت عالی بود انتظار داری این چرندیاتو باور کنم.
- نبایدم باور کنی وقتی سرتو میندازی پایین وبی توجه بهم میگذری دیگه چه توقعی باید ازت داشته باشم.
- پس میخوای بهت توجه کنم..آره.... باشه ولی در قبالش توام باید از نقشت دربیای به عنوان همسر وظیفه تو انجام بدی.
خشم تمام وجودمو گرفت: خیلی پستی تارکام.
نزدیکم شد وگفت: میخوای پست بودنو نشونت بدم.
به چشماش نگاه کردم دیگه اون سیاهی آرامش بخش نبود ......شاید تبدیل شده بود به کابووس.
نفسای گرمش به صورتم میخورد وقتی ترسو تو چشام دید دستمو صفت گرفت ودنبالش کشید.
پشت سرش حرکت میکردم احساس میکردم استخوونای دستم با پودر شدن فاصله ی چندانی ندارن.
اونقدر ترسیده بودم که ندونستم چطور به عمارت رسیدم.
وقتی به خودم اومدم که روی تخت افتادم .
از در که بیرون زد صدای کلید شدن در روشنیدن از جام بلند به در زدم وصداش کردم ولی جوابمو نداد سرخورده روی زمین نشستم وبه حال خودم زار زدم.
قسمت هفتاد و پنجم
تارکام
-------------------------
دستمو روی سرم گذاشتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم ولی حرفای پیمان انگار توی سرم اکو میشد.
«تارکام فکر میکنی سلنا دوسِت داره اون فقط منتظر یه فرصته تا از دستت خلاص بشه.»
«فکر نمی کردم اینطور فریبشو بخوری.»
با حرص لیوان روی میز رو به طرف آینه پرتاپ کردم.
آینه با صدای بدی روی زمین افتاد و شکست.
romangram.com | @romangram_com