#آغوش_تو_پارت_105

الان هم خوب دخترت رو نگاه کن.. چون قرار نیست دیگه ببینیش..

پدر نجمه با چشم های سرخ شده نگام کرد...

از سر جاش بلند شد اومد سمت نجمه.. دستش رو ک برد سمتش، نجمه لرزید و ب من چسبید...

-ببین چ ب روزش آوردی...

نگام کرد

-تو ب جای من.. دوست و آشنا ب طعنه بگن دخترت هنوز شوهر نکرده حامله شده چ حالی میشدی..... من تو تموم عمرم با آبرو زندگی کردم.... سخت بود برام.... بی آبرویی

-زدن دخترت آسون بود.... می دونی می تونم ازت شکایت کنم و آبرویی ک ازش می ترسی رو ببرم... ولی اینقدر این دخترو دوست دارم ک نمی خوام ناراحتیش رو ببینم... از امروز و این لحظه هم نجمه با من میاد خونه ی عزیز ،تا آخر عمرش هم همونجا روی سرم جا داره

-عباس مادر... دخترم مگه بیوه اس ک میخوای اینجوری ببریش خونه ی خودت.... جواب مردمو چی بدیم...مادرش بود..

-کاش اینقدر ک فکر مردم بودین فکر دخترتون هم بودین...؟! ب هر حال من نمی تونم زنم رو جایی رها کنم ک امنیت جانی نداشته باشه

-هر وقت من اجازه بدم می تونی دخترمو از این خونه ببری بیرون..



-ک بازم تا رنگش عوض شد بیفتی ب جونش... نخیر... بمیرم هم نمی زارم ی لحظه دیگه اینجا بمونه، عزیز رو می فرستم بیاد باهاتون حرف بزنه...

در برابر تموم مخالفت ها ی پدرش و اشک های بی،وقفه مادرش نجمه رو از اون خونه بیرون آوردم و.بردمش خونه ی عزیز.... جایی ک مطمئن بودم آسیبی بهش نمیرسه

بردمش خونه.... عزیز تا نگاهش ب نجمه افتاد زد تو صورت خودش

-خدا مرگم بده... چیکار کرده با این طفل معصوم....

دست نجمه رو گرفت و در آغوش کشیدش..

دیدنش توی این وضع حالمو بد میکرد.... هر کسی دیگه ای جز پدرش بود بدون شک الان جنازه اش سینه ی،قبرستون چال شده بود...

رفتم توی حیاط و نشستم روی ت*خ*ت* ...

یک ساعتی گذشته بود ک عزیز اومد سر وقتم

-چرا اینجا نشستی پسرم !؟

سرمو بلند کردم

-عزیز... دلم میخواست با کمربند اون مردک عوضی رو حلق آویز کنم. ...

-هیش... مادر آرومتر.... بچه ام تازه خوابش برد... تا همین الان داشت گریه میکرد....

-تقصیر اون پدر....

-عباس.... نبینم ب حاجی توهین کنی ها.. خدا رو.خوش نمیاد... درسته کارش اشتباه محض بوده ولی خودت جای اون.... ترسیده از آبروش

-عزیز شمام ک حرف اونو میزنین... بابا زنمه. ب پیر ب پیغمبر زنمه..... بیشتر از اونی ک عنوان پدر رو یدک می کشه ب فکرشم... درد ندارم هنوز عروسم نشده کاری بکنم.. ی شب. نگهش داشتم چون عصبی بودم.. حرف ها و.کارهای امیر علی داشت نابودم میکردم.. یعنی من حق ی آغوش ندارم از زنم.. حق ی دست نوازش ندارم...

-باشه مادر... می دونم چی میگی نمی خواد خودتو ناراحت کنی... فعلا ی چند روزی صبر میکنیم تا آب ها از آسیاب بیفته بعد ی فکری میکنیم... حالا هم پاشو برو چند تا کمپوت و آب میوه بگیر براش بدنش ضعیفه... پاشو مادر....

دستشو ک روی شونه ام بود رو ب*و*س* یدم...





-چشم عزیز خانم... شما مواظبش باشین من زودی میام.

لبخند زد

-برو مادر خیالت راحت

خریدها رو دادم ب عزیز و رفتم سمت اتاق نجمه..

درو ب آرومی باز کردم ،ک مبادا از خواب بیدار بشه...

وارد اتاق شدم و.درو بستم..

کل اتاقم پر شده بود از عطر این فرشته ی مظلوم....

روی ت*خ*ت* مثل ی بچه خوابیده بود..

نشستم گوشه ی ت*خ*ت* و ب صورت رنگ پریده اش نگاه کردم...

چجوری دلش اومد این گل رو اینجوری پر پر کنه !

نرم پیشونیش رو ب*و*س* یدم و گلدون پراز گل های نرگسی ک براش خریده بودم روگذاشتم روی عسلی کنار ت*خ*ت* ...

انگار عطرشون ب مشامش خورد ک چشماشو ب آرومی باز کرد و برگشت...

اول نگاهش افتاد ب گلدون و بعد ب من

-برا منه؟!

با لبخند سرمو تکون دادم.. نشست سر جاش گلدون رو گذاشتم توی دستش..

گل ها رو بو کرد..

-من عاشق نرگسم

-چند سال دیگه وقتی درست تموم شد اسم بچه امون رو می زاریم نرگس... خوبه اینجوری ؟!

دوباره سرخ شد از خجالت

خندم گرفت

-من مطمئنم تا آخر عمرت هی با حرف های من سرخ و سفید میشی

-عباس آقا!!!

از لحنش خندم گرفت..


romangram.com | @romangram_com