#آغوش_تو_پارت_103
اما اون با فرستادن مادرم ب خونه ی عزیز زهر خودشو ریخت...
نمی دونم مادرم با چ رویی ازم می خواست نامزدی رو ب هم بزنم... ب چ قیمتی.... مثل اینکه من پسرش نبودم و امیر علی شده بود دردونه اش.. دیگه براش تیپ و قیافه ی نجمه مهم نبود... مهم خواسته ی پسر کوچکترش بود.. وارث اون همه ثروت... من و محمد رضا ب کل نادیده گرفته می شدیم....
اما دلخوشیم ب عزیز بود... ب کسی ک مادرانه هوامونو داشت... رفت و آمد مادرم ب خونه عزیز بی فایده بود... فک کردم امیر علی بی خیال شده اما وقتی خبر از رفتن مادرم ب خونه ی نجمه رو شنیدم دود از سرم بلندشد....
رفتم خونه.... زده بودم ب سیم آخر... افتادم ب جون امیر علی... اون روز دیگه علنا رابطه ی برادری بین ما از بین رفت... دعوا مرافعه و جیغ و داد مادرم.... نمی فهمیدم چیکار میکنم.. ولی هر چی بود و نبود ب زبون آوردم.... از نون حرومشون... ثروت باد آوردشون... امیر علی هم کم نمی آورد و بارم میکرد....
مادرم نتونست اوضاع رو خاتمه بده زنگ زد ب عزیز و اون بود ک با اومدنش تونست منو از اونجا ببره... داشتم می سوختم و تنها کسی ک درکم میکرد عزیزی بود ک اشک می ریخت و قربون صدقه ام می رفت..
می ترسیدم... از اینکه بخوام نجمه رو از دست بدم منو روانی میکرد.... من جز نجمه مگه چی از دنیا می خواستم... ک البته همون خواستنش هم ب لطف خونواده اش دیدار کمرنگی داشتیم...
حالم بد بود و اون محدودیت ها بدترم میکرد....
......
از سر کار برگشته بودم...توی اتاقم آماده شدم تا برم برای همون ی ساعتی ک وقت مونده نجمه رو ببینم... توی آینه ب خودم نگاه کردم... سوئیچ رو از روی میز برداشتم در اتاق رو باز کردم خواستم برم بیرون ک عزیز مانع شد...
نگاش کردم... از وقتی اومده بودم حس میکردم میخواد چیزی بگه و مستأصله
-چیزی شده عزیز ؟!
-می خوای بری پیش نجمه؟!
ی نفس عمیق کشیدم
-نکنه حاج آقا همینم محروم کرده تا شب عروسی؟
-ن مادر این چ حرفیه... فقط...
-فقط چی عزیز خانم... نکنه باز امیر علی...
-ن مادر... دیگه از اون افتضاحی ک جفتتون ب بار آوردید امیر علی هم پیداش نشده...
-پس چیه عزیز؟ بگین می دونین ک حاج آقا چجوری تحریممون کرده..
-می دونم مادر.... ولی آخه چجوری بگم... راستش... امروز خونه ی نجمه بودم... مراسم داشتن... نجمه
-نجمه چی عزیز خانم جون ب لب شدم..
-نترس مادر... میگم صبور باش.. راستش نجمه.. نجمه رنگش پریده بود. هوق میزد..
قلبم وایساد
-حالش بده و الان دارین بهم میگین؟
خواستم برم مانع ام شد..
-وایسا امیر عباس... کارت دارم.
-مگه نمی گین حال نجمه بده؟ میخوام ببرمش دکتر..
عرق نشسته بود روی پیشونیش..
-بهتره امشب نری
-چییی؟
-ببین مادر.. می دونم محرم همین... می دونم جفتتون جوونین و خاطر همو می خواین... ولی پسرم.. همه ی اینا درست.. ولی اون رابطه ی اصلی باید بعد از عقد و شب عروسی صورت بگیره
-چی میگی عزیز خانم
-یا خدا من چجور ب این بچه حالی کنم
ی نفس عمیق کشید و ادامه داد..
-همون شبی ک نجمه رو نگه داشتی اینجا... درسته محرم بودین ولی نباید...
تازه دوزاریم افتاد عزیز چی میگه
--عزیز...
-فک کنم نجمه حامله اس
-چی میگین عزیز؟!
-شلوغش نکن بچه... امروز اگه دخترمو می دیدی چ حالی داشت... رنگ ب صورتش نبود... البته مساله امروز و دیروز نیست مامانش میگفت ی هفته اس رنگ ب رو نداره.. میگه هر کاری میکنم نمیاد دکتر..وقتی میرفت دستشویی زنا با.طعنه بهش میگفتن مبارکه... رنگ و روش.. راه رفتنش.. همه چیزش مثل زنهای حامله اس...
عزیز نشست روی زمین و.زد روی دستش
-بهت اعتماد کرده بودن مادر... دختر پنجه آفتابشون رو.سپردن دستت ک اینجوری بشه... کاش دستم می شکست و زنگ نمیزدم ب نجمه... آخر کار کشیدمش کنار تا از زیر زبونش بکشم چی شده... ولی فقط اشک می ریخت... چیکار کردی با این دختر..... دلت اومد اینجوری خوار و خفیفش کنی..
-عزیز خانم همینجور برا خودتون می بری و می دوزی... من هیچ کار اشتباهی نکردم.. ب جای این حرفای خاله زنکی اون طفل معصوم رو می بردین دکتر ببینید چشه... ن اینکه ازش بپرسین حامله اس یا نه... اصلا گیرم ک حامله باشه کار خلاف شرع کردم..... زنمه...
عزیز زد تو صورت خودش
-خدا مرگم بده، عباس..
دستمو مشت کردم
-من میرم پیشش کاری هم ب کار بقیه ندارم
بلند شد ک مانع ام بشه اما من سرعتم رو بیشتر کردم و از خونه زدم بیرون...
......
پشت در خونه منتظر ایستاده بودم تا درو باز کنن... می دونستم نجمه الان تو چ جهنمیه و بیشتر از همه ب من احتیاج داره....
-کیه؟
-سلام حمیده خانم منم عباس باز کنید....
مکس کرد...
-باز نکنید از دیوار میام بالا عزیز بهم گفته چی شده؟
romangram.com | @romangram_com