#زحل_پارت_90
طلعت به بهناز نگاه کرد و گفت:بازداره حرف تو دهن من می ذاره!
بهناز _ خوب الان گفتی نه ولم نکرده!
کنار ساک طلعت به سختی نشستم رو صندلی و طلعت مشغول باز کردن ساکی که مقابلش بود شدو گفت: _ بهناز از روستا عسل آوردم، اصله ،می تونه عسل بخور که هان....
اون کاغذاعلامیه رو ور داشتم و طلعت و بهناز سرشون تو ساک مقابل بود،اعلامیه رو باز کردم
"هو الباقی"آقای صالح ..
.سطل آب یخ روی سرم خالی شد ،حس کردم یه چیزی از تنم بیرون اومد...
_ خاک برسرم .....خاک برسرم....."زدم زیر گریه گفتم ":صالح مرده ؟خاک برسرم طلعت صالح مرد ..."طلعت و بهناز با وحشت نگام می کرد،با کف دستام زدم رو گونه هام گفتم:
_ صالح مرده به من نگفتین .......خدایا...صالح مرده ...صالح مرده....
بهاز هراسون اومد طرفم، گریه ام به هق هق تبدیل شد و بهناز مقتدر گفت:
_ خیلی خوب...خیلی خوب....مرد دیگه،الان باید به خودت ....
طلعت _ خاک برسرم ... کیسه آبش پاره شد ؟
romangram.com | @romangram_com