#زحل_پارت_62
"حاج محمود رفت...
من موندم و آشوب و دل و روان ...دیگه گریه ام نمی اومد زل می زدم به پنجره، صبحوشب می کردم شب رو صبح، وزنم هم سیر نزولی داشت ،تمام آزمایشاتم بیشتر شبیه برگه ی توبیخی بود تا جواب آزمایش...سه هفته تو بیمارستان بودم تحت نظر بودم تا وضعیتم کمی نرمال بشه، تقریبا بیست و شش روز بود حاجی رفته بود، که زنگ زد و گفت:
_ این دکتر یه وکیل خودش فرستاده، همه ی کارارو کردن، فقط صیغه ی طلاق باید جاری بشه و یه سری امضاء...
اون شب تا صبح، اون اتاق شبیه صحرا ی کربلا بود ..
روزی که از صالح جدا شدم هم، نذاشتن ببینمش، هزارتا حرف بارم کردن و گفتن"رجوع می شه،گناه داره،معصیته....قرار شد ،برنگردیم روستا، تو همون تهران باشیم. چون بعد کاشت اسپرم توی این بدن ضعیف و با روحیه ی داغون ،احتمال بارداری چهل درصد بود ،این به کنار، تازه اگر نطفه تشکیل می شد، احتمال سقط هم وجود داشت..
همراه با من و طلعت، همون پرستار همراه دکتر یزدی و اعظمی هم در محل سکونت ما ساکن شد.
یه سوئیت چهل متری درست خیابون بالای بیمارستان.
استراحت مطلق بودم، در حدی که فقط برای دستشویی بلند می شدم..
سر یه ساعت هایی، پرستار
م که اسمش "بهناز" بود گزارش مداوم به دکتر "سقراط ذات" می داد.
دکتر هم هر شب بار بار خرید می کرد و می ذاشت پشت در و بهناز بر می داشتش.
romangram.com | @romangram_com