#زحل_پارت_241

Unic Novel, [۰۸.۰۹.۱۷ ۲۲:۴۷]

[Forwarded from نیلوفر قائمی فر (Nikoo M.O.Z)]

به زور،..._ بردیا نمی ذاشت . با بغض آروم گفتم:

_حلالم کن. نمی خواستم بدی کنم ،من فقط عاشق بودم حلالم کن

"اشکام پشت سر هم جان سوخته از چشمم بارید،بردیا بلندم کرد و گفت:بسه دیگه پاشو.

هرکی به بردیا و منیر خانم تسلیت گفت، به من رسید ، گفت:خدا آقا بردیا رو براتون نگه داره "انگار همه فهمیده بودند که زن بردیام، یا چه زود یا چه دیر زنش خواهم شد،اولین بار که بردیا صریح گفت:

_ممنونم، خدا شمارو حفظ کنه

"مهر تأیید به حرف های همه زد "

،خیلی زود چهل شب گذشت و ما عین چهل شبو حونه ی مادر بردیا بودیم ،منیر خانم گفت:

_بردیا کجا زندگی می کنید؟خونه ی مهری یا خونه ی خودت؟

بردیا که آوا تو بغلش بود وآروم پشتش می زد و تو فکر بود ، سر بلند کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com