#زحل_پارت_238
چندتا زوج مثل ما جدا شدن ؟ سال ها بعد با آدم هایی ازدواج کردن که هرگز دوستشون نداشتند و هم طعم عشق و از اون ها دریغ کردند هم از خودشون.
شاید جداییمون ، سختیمون،شبیه یه هشدار بود که بهمون درس بده،نگفته هامو نو باید به هم بگیم ، باید توی رابطه بی غرور رفتار کنیم،باید برای هم در مقابل دیگران بجنگیم. شاید اگر اون جدایی نبود ، بهمون ثابت نمی شد چه قدر همو دوست داریم.
تموم شب تو بغلش بودم،هر وقت بچه ها بیدار شدن، با هام بیدار شد و باهام خوابید... این لحظه ها،خانواده شدن ، برای من آرزو بود و اون لحظه آرزومو داشتم. اما تا قبل حرفای بردیا با افکارم مدام خود خوری می کردم.
صبح با صدای موبایل بردیا،بیدار شدیم آوات خوابش سبک تر بود از خواب پرید و با وحشت دورشو نگاه می کرد،بردیا بغلش کرد و بوسید گفت:
_جان بابا؟ترسیدی؟ببخشید ببخشید پسرم...
_کیه؟!!
بردیا_از بیمارستانه.
آواتو داد بهم. ما تو هال خوابیده بودیم،منیر خانم از اتاقش اومد بیرون،آوات شروع به گریه کرد،نشستم شیر بهش بدم که بردیا جواب داد:
_بله..."بایه سکوت محض که به زمین نگاه می کرد ، گفت": کجا؟..."سر بلند کرد به من نگاه کرد، رنگش پرید ه بود دلم از رنگ و روش آشوب شد،منیر خانم آروم گفت:
_الان میام.
بهش پرسشگر نگاه کردم،با یه بغض سنگین گفت:مهری تموم کرده.
romangram.com | @romangram_com