#زحل_پارت_234


_حلالم کن. نمی خواستم بدی کنم ،من فقط عاشق بودم حلالم کن

"اشکام پشت سر هم جان سوخته از چشمم بارید،بردیا بلندم کرد و گفت:بسه دیگه پاشو.

هرکی به بردیا و منیر خانم تسلیت گفت، به من رسید ، گفت:خدا آقا بردیا رو براتون نگه داره "انگار همه فهمیده بودند که زن بردیام، یا چه زود یا چه دیر زنش خواهم شد،اولین بار که بردیا صریح گفت:

_ممنونم، خدا شمارو حفظ کنه

"مهر تأیید به حرف های همه زد "

،خیلی زود چهل شب گذشت و ما عین چهل شبو حونه ی مادر بردیا بودیم ،منیر خانم گفت:

_بردیا کجا زندگی می کنید؟خونه ی مهری یا خونه ی خودت؟

بردیا که آوا تو بغلش بود وآروم پشتش می زد و تو فکر بود ، سر بلند کرد و گفت:

_خونه ی خودم که جای چهار نفر نیست، آوا و آوات یه سال دیگه اتاق می خوان.

بهناز_خوب برگردید تو همون خونه.

_نه من نمی تونم اون جا بیام "بردیا نگام کرد و گفتم ":به خدا نمیاما،بریم همون خونه ی یه خوابه ، من راضیم . همه ی خونه ی مهری خانم بوی خودشو می ده."سرمو به زیر انداختم و گفتم ":جاش که خالیه، نمی شه بدون خودش اون جا زندگی کرد.

romangram.com | @romangram_com