#زحل_پارت_229
مانی فقط نگام کردو رو مبل نشست و رفتم و طرفش و پشبند آواتو از زیرش کشیدم بیرون و گفتم:
_پاشو دیگه با زور پشبند و از زیرت بکشم بیرون؟
مانی_عوض سها تو انگار عقلت اومده سر جاش.
_که چی؟!"رو زمین نشستم و وسایل بچه هارو جمع می کردم و مانی گفت:
_من فکر می کردم بفهمی عقد بردیایی ، از این رو به اون رو بشی.
_به کدوم رو؟
مانی_که دوتا بچه هم دارم،خونه ی جدا بگیر برام ، بیا پیش من،مهریو طلاق بده...
_اون شیوه ی زندگی من نیست.
مانی ب پوز خند گفت:"چه راهبه شدی؟تزکیه ی نفس کردی؟
_نه فکر کردم،فکر،که چرا مصیبت زده ام...دیدم از یه جایی به بعد انتخاب خودم بوده وقتی پونزده سالم بود یه بار پلیس گرفتم،جریا نو که فهمیدن اون رئیسه
نمی دونم پستش و مقامش چی بود گفت:
romangram.com | @romangram_com