#زحل_پارت_196
خندیدم و گفتم:
_ استرس ندارم، نمی ترسم
بردیا نیم خیز شدو نگام کردو گفت:خوب شدی؟!!!دیگه ترس نداری؟
_نه، وقتی با صالح ازدواج کردم، متوجه شدم که دیگه این مشکلو ندارم.
بردیا اخمی کرد و گفت:چرا؟
_قبلا می ترسیدم بری،ترکم کنی،تنهام بذاری ، این قدر اون ترس بد بود که کنارت بودنو زهرم می کرد ، این قدر ترسیدم که آخر هم از دستم رفتی.
بردیا_من نرفتم زحل، تو عجولی.
_من از هیچی نمی ترسیدم بردیا ، جز این که تو ترکم کنی،بگی برو،بگی تموم شد زحل...
بردیا سری تکون دادو گفت:
_به چی فکر می کنی زحل!تو مغزت چی می گذره؟1منو ببین ، رفتم با مهری، با این که از همه چیز و همه ی مشکلاتش با خبر بودم اما خودمو توبیخ کردم با خودم لج کردم،نمی خواستم کسی جاتو بگیره...من می خواستمت که الان این جایی هر روز از خواب بیدار می شدم و کنارم ندیدمت فهم خودمو لعنت کردم هم تورو هم اقبال خودمو،هر وقت بچه ای رو دیدم،زحل،دلم به درد اومد،چون بچه امو با خودخواهیت ازبین برده بودی،چون نتونسته بودم به اندازه ی کافی اعتمادتو جلب کنم؛زحل نمی خوام برگردم به گذشته،این سال ها بد گذشت.
_مهری چی؟
romangram.com | @romangram_com