#زحل_پارت_136

یه قدم برداشتم غیر ارادی بود،ایستادم به خودم نهیب زدم پرستار "برگشتم بدون این که سر بلند کنم گفتم:

_بچه ها کجان؟ برم...

بهناز_بهار زحلو ببر تو اتاق...

بهار _دنبال من بیا، وای این قدر دختره گریه کرد...مانی هم معاینه کرد!شیر خشک نمی خوره...

شنیدم بردیا گفت:بهناز دخالت نکن.

بهار تا به اتاق اشاره کرد، از بالا ی پله ها یکی گفت:بهار!

سربلند کردم،یه خانم تپل سفید رو، حدودا شصت و پنج شش ساله دیدم، عینک ظریفی رو صورتش بود و روسری به سر، و لباسی محجوب و سنگین تنش بود، نگاهی نگران داشت،اومدم با یه "سلام "نگاه ازش بگیرم که گفت:

_خانم!

دوباره نگاه... تا نیمه برگشتم و نگاهمو به طرفش برگردوندم و یکی دو تا پله رو پایین تر اومد،ما هم دقیقا نزدیک پله ها بودیم با صدای آروم گفت":

ش_زهره تویی

با تعجب گفتم:"زهره؟!!!


romangram.com | @romangram_com