#زحل_پارت_121

_ برو ،رو تخت ،دراز بکش ،بیاد معاینه ات کنه، اگر مرخصت کرد ببرمت ...

با شوق و ذوق کودکانه گفتم :

_ پیش بچه هام ..آره ؟ .. تو روخدا بگو آره ...آره؟

_ آره می برمت ..."نمی دونستم از ذوق از چی کار کنم، ببوسمش ،دستشو ببوسم ، بغلش کنم ،به پاش بیافتم ،نمی دونستم ....دیگه خودم نبودم ....خم شدم دستشو ببوسم، دستشو کشید عصبی بود اما آروم گفت :

-بروبخواب

_ چشم چشم "با ترحم و غم نگام کرد و رفت بیرون با دکتر اعظمی اومد و دکتر گفت:

_ بردیا بیارش مطب .

بردیا _ می خوام ببرمش خونه ،بچه ها خونه ان الان یه تایم شیر شونم رفته .

دکتر _ آزمایش جدیدش اینه ؟

"بردیا برگه هارو داد ،جلو ی بردیا معاینه ام می کنه ؟!حالا نه که تو عار و ناموس دار ی جلو بردیا؟... نداشتم، ولی الان دارم، الان سه چهار سال گذشته !...یعنی دکتر اعظمی هم کلا تو باغ نیست؟... معانیه ام رو همون طوری جلو بردیا انجام داد ،لباسموداد بالا ... یه خجالت و شرمی تو وجودم گذشت، که آب شدم .

دستمو جلوی دهنم گرفتم، رو مو برگردوندوم ،یه آن یاد صالح افتادم ...دست دیگه ام رو قلبم گذاشتم ،ببخشید اگر زنده بودی ...مگه من می تونستم برگردم به تو صالح ... من دارم از دوری بچه هام می میرم، دستمو از رو قلبم برداشتم، گوشه ی لباسمو تو چنگم گرفتم و دکتر اعظمی گفت:


romangram.com | @romangram_com