#زحل_پارت_109
صدای در اومد و شونه ام پرید ،با ترس برگشتم به پشتم نگاه کردم،همه جا رو به واسطه ی اشکام تا می دیدم، نفهمیدم کی بود،در اتاق نیمه باز مونده بود !کسی پشت سر من داخل بود ، مهری خانم بود ؟! پرستار بود؟!....
پرستا اومد گفت:خانم...خواهش می کنم بیاید بیرون.
_ خانم نمی شه یه کم دیگه بمونم؟
_ نه خانمم بیا بیرون ،خودتم باید بری استراحت کنی، مگه تازه از آی سی یو نیومدی ؟...بلند شو عزیزم
از جا بلند شدم با بغض نگاشون کردم و با همون حال داغون برگشتم ...رفتم داخل اتاق دیدم طلعت اون جا هم نیست ،لب پنجره نشستم ،هوا گرم بود،به بیرون نگاه کردم،پس چرا منو آفریدی؟ من که چیزی نفهمیدم جز بدبختی، من باهات عهد بستم ،عهدمو قبول کن....بذار آدم بهتری باشم...چه طوری ممکن بچه هامو باز ببینم ؟شاید بردیا اجازه بده هر از گاهی بیام دیدنشون ... آخ بردیا ...آخ ...دستمو رو قلبم گذاشتم ...بی چاره صالح... الهی بگردم برای غربت و تنهاییت که مثل من تنها بودی و تو تنها یی مردی ...دلم آتیش شد....
تا حالا هفت بار تونسته بودم به بچه ها شیر بدم ،از ذوق گریه می کردم هر بار ....شیر دادم...تونسته بودم یه کاری بکنم که درسته ،که گناه نیست، که خطا نیست ،بدبخت کردن مردم نیست....
سها از همون روزی که حالم جا اومد هر روز اومده بود دیدنم ،فهمیده بودم از مانی یه پسر یک ساله داره به اسم "سپنتا"،فهمیدم بعد رفتن من با مانی ازدواج کرده، می گفت خیلی عجله ای یه هویی شد.
من نفهمیدم مدل مانی چه طوریه...که عاشق می شه و سر ضرب ازدواج می کنه، خوب چی می شد از ژنش تو تن بردیا هم بود؟...
بعد ها بهناز تعریف کرد ، همون روز رفتن بردیا پدرش فوت کرده بود و اصلا پای مانی به اون ور باز نشده. مادرش موقع فوت پدرشون فشارش بالا می ره و بستری می شه، پزشکا احتمال حمله ی قلبی می دادن، با هزار ضرب و زور مراقبت و توصیه های پزشکی بعد بیست روز می تونن مادرش رو مرخص کنن و جنازه ی پدرش رو برای خاکسپاری بیارن ایران. این قدر اوضاع خانواده شون اون ور پیچیده شده که بردیا شب و روزش رو گم کرده بوده. و مانی هم این ور به خاطر پاسپورتش نمی تونسته بره.
بردیا وقتی برگشته ایران آشوب بوده، این کل حرفای بهناز بود و من...
من جرات نکردم بپرسم از من چیزی گفت؟ حتی از سها هم نپرسیدم که بردیا از من خبری گرفت؟... ترسیدم بگن "نه"من قلبم بایسته !بایسته!به خدا که می ایستاد !اینو وقتی فهمیدم که سها گفت "بردیا یه ساله با مهری ازدواج کرده، مهری دختر صاحب بیمارستان بود ،به خاطر سرطان رحم ،رحمشو در آوردن، بردیا آگاهانه ازدواج کرد.
romangram.com | @romangram_com