#زحل_پارت_107


رفتم تو یه اتاق و بعد پوشیدن گان رفتم تو بخش نوزادا. پرستار دو تا دستگاهو نشونم داد و یکیشون دور دستش یه دستبند صورتی بود یکیشون لیمویی ،کوچولو بودن ،ظریف ،پوست سرخ ،موهای کم پشت ….

مقابلشون ایستاده بودم ،دستمو جلوی دهنم گرفتم که صدام در نیاد ،خواب بودن ،عین معجزه است ،من به دنیا آوردم ؟! بالاخره یه کار درست انجام دادم ...اینا بچه های منن ...منو... منو ... بردیا .. ..منو بردیا ...این چه زندگیه که باید دوتا بچه از عشق قدیمم داشته باشم اما... اما.....

رفتم جلوتر، مقابل دستگاها، دستمو رو دستگاه گذاشتم و گفتم:

_ دخترم ،پسرم ..سلام... "صدام می لرزید ، آخ زحل ، مادر شده !کی باورش می شه ؟!"من ...من.... مامانتونم ....تورو خدا بگید یادتون نمی ره ...تو رو خدا بگید یه روز یه جا منو می بینید ...مامانو می بخشید ؟!...

مامانو می بخشید ؟مامان فروختتون، ما یه کم داستانمون عجیبه ، باباتون آدم خوبیه ، درس خونده ، آقاست ...عاشق خونواده است ، هیچ وقت ولتون نمی کنه ، یه بار .. یه بار ...قبلا منو ول کرد و رفت، اما من چون عضو خونواده ش نبودم رفت ، اما شما رو خیلی دوست داره ،فکر نکنید مامان خودش می خواد بره ها ! ... دارم می میرم که نمی تونم پیشتون باشم....

"جلو دهنمو گرفتم ،اشکام بی وقفه از چشمام می بارید با بغض گفتم":دارم می میرم مامان ، شاید قبل این که از بیمارستان مرخص بشم از غصه ای ندیدنتون دق کنم ، منم مامانمو بعد تولدم دیگه ندیدم ...بچه ها می دونید ، من آدم زیاد خوبی نیستم "از گریه نفسم قطع شد، هق قق می کردم ...دلم می خواست از تو دستگاه در بیارمشون و در برم ... اما... اما زحل بدبخت برای خودش جا نداره ، معلوم نیست بعد ترخیص اگه حاج محمود اجازه نده برم خونه اش، کارم به کجا می کشه ، این دوتا طفل معصومو کجا ببرم ؟صالح هم که نیست ، پولم که ندارم ....

_بچه ها مامان یه کم اشتباه کرده ،باید بره یه وقت اشتباهاش دامن گیر شما ها نشه ،بابا بردیا براتون یه مامان دیگه آورده، این قدر خوبه،این قدر خانومه...مثل مامان اشتباه نداشته ، به قول باباتون ننگ نداره ..."با غصه گفتم ":برای مامانتون دعا کنید ،عمرش به سر بر سه بچه ها ...چون "با هق هق گفتم ":نمی تونم ازتون جدا بمونم ....فکر این که هر روز تو بغل یه زن دیگه بزرگ می شید و می گید مامان و منو نمی شناسید منو می کشه ...بچه ها ، نمی دونم چرا دردای من تموم نمی شن، من مدت هاست آدم خوبی بودم ... کاش ... کاش خدا منو می بخشید و شما رو ازم نمی گرفت ...

اشکامو پس زدم ،دستا مو از حفره دستگاه داخل کردم و دست دخترم و پسرمو گرفتم و گفتم:

_ چه قدر دلم می خواد ... هر شب براتون لالایی بخونم ...از گریه اتون از خواب بیدار شم بهتون شیر بدم با ضجه گفتم:ببوسمتون...

با حسرت نگاشون کردم و گفتم:شاهد راه رفتنتون باشم ،بشنوم می گید مامان ....

سرمو بلند کردم با هق هق گفتم :خدا !این جایی ؟!دلم از این شکسته تر نمی شه ،مگه نگفتی صدای دل های شکسته رو می شنوم ... من یه مادرم ... یه دل خوش بهم بده ...عهد می بندم باهات .

romangram.com | @romangram_com