#زندگی_مهرسا_پارت_85
-به خانومو باش .. از الان گفته باشم ...اولین حقوقتو که گرفتی یه شام باید منو بیرون دعوت کنی ..
-یعنی کار پیدا کردی برام .. ؟؟
-پس چی فکرکردی .. کاری به من بسپاری نتونم از پسش بر بیام .. از فردا صبح .. با هم میریم سر کار ..
مهرسا با شنیدن این حرف خوشحال و خندان شروع کرد به بالا پایین پریدن .. دیگه کم مونده بود بپره صورت برسام هم ماچ کنه .. برسام هم با خندای که بر لب داشت فقط به صورت خندان مهرسا نگاه میکرد .. تو یک ماهه اخیر اولین بار بود که مهرسا رو در حال خندیدن میدید .. مهرسا واقعا از ته قلبش خوشحال بود .. در واقع باید گفت .. تو عمرش برای اولین بار بود که خنده مهرسا رو میدید ..
-وای مرسی .. برسام .. باورم نمیشه .. یعنی میرم سر کار .. حالا کجا هست ..
- باور کن دختر جون .. تو شرکت که خودمم کار میکنم به عنوان طراح کار میکنی ..
-تو شرکت شما .. اونجا چرا .. ؟؟
-مثل این که از مرحله پرتی ها .. مثل اینکه ما هم رشته ایما ..
مهرسا واقعا تعجب کرده بود
romangram.com | @romangram_com