#زندگی_مهرسا_پارت_83

- یه مقطع ابتدایی رو جهشی تو خونه خوندم .. در واقع تو تابستون .. دوم راهنماییم تو تابستون گذروندام ..درسم خوب بود .. این بود که تو دبیرستان هم تونستم یه سری واحد ها رو تو تابستون بگذرونم خوب دیپلممو تو شانزده سالگی گرفتم .. چون هنرستانی بودم سریع تموم کردم و پیش دانشگاهی هم نداشتم .. همون سال هم وارد دانشگاه شدم .. کاردانی گرفتم اما حاجی فکر میکرد هنوز دبیرستان میرم .. فکر کرده بود که پیش دارم .. حتی نمیدونست که من معماری میخونم .. بهشون گفته بودم تجربی میخونم .. از شغل های مردونه خوشش نمیاومد .. .. چون معدلم بالابود درس هم خوب بود تو همون دانشگاه کارشناسیم رو هم گرفتم تازه حاجی فهمید که دانشگاه میرم .. کلی سرم غر زد .. اما نمیدونم یه هو چی شد که گفت میتونم بخونم .. فکر کرده بود که تازه قبول شدم .. خبر نداشت . که کاردانیو گرفتم و الان ترم سه کارشناسی ام .. این شد که قبل ازاین که خودش بفهمه آزمون دادم و ارشد قبول شدم..فوق مو گرفتم .. اما اون فکر میکرد .. که واحدام زیاده یا چه میدونم تنبلم و اینا که دانشگاهم طول کشیده .. بعضی موقع ها هم فکر میکردم که خودش خبر داره و به روم نمیاره .. اما از حاجی بعیده .... اون موقع بیست دو سالم بود .... خیلی جاها رفتم واسه کار .. قبولمم کردن .. اما حاجی این اجازه رو نداد ..

-بابا تو دیگه هستی ... باورم نمیشه .. دختر تو درست چهار سال حاجی رو سر کار گذاشتی .. ای ول داری دختر ..

بعد هم با صدای بلند شروع کرد به خندیدن .. مهرسا که به خند های برسام نگاه میکرد گفت

-این همه تلاش من چیز خنده داری نیستا ..

برسام که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه با خنده ادامه داد .

-اون که بله... واقعا کارت درسته .. اما خندم واسه تو نیست .. واسه حاجیه .. فکر کن یه روز بفهمه که تو چهار سال سر کارش گذاشته باشی چه حالی میشه .. قیافشو میتونی تصور کنی ..

این بود که مهرسا برسام با تصور قیافه حاجی هر دو شروع به خندیدن کردند ..



* * *


romangram.com | @romangram_com