#زندگی_مهرسا_پارت_159
-اهوم.. ببخشید میشه چند لحظه به حرفهام گوش بدین .
آرام با شک صورتش را بلند کرد به صورت مهرسا نگاه میکرد . با همه توانش تمام احساسش را درون چشمانش ریخت و انتظار داشت مهرسا از نگاه او پی به حال درونش ببرد . او طاقت این همه اتفاق خوب را در یک لحظه نداشت . اما مهرسا بدون توجه به صورت آرام رو به طرف شهاب برگرداند و گفت :
-اقا شهاب .. راستش میخواستم یه سوال ازتون بپرسم . امکانش هست .
-بله .. خواهش میکنم ..مهرسا خانوم .. مشکلی پیش اومده ..
-نه .. نگران نباشید ... راستش من ..چطوری بگم
نفس عمیقی کشید و نمی خواست شهاب دخالت اون رو مبنی فضولی تو زندگی خصوصیش بذاره . اما خودش دلش میخواست هر طور شده به اونها کمک کنه
-من میدونم شما یه خواهر دبیرستانی دارید . راستش میخوام بدونم من رو هم به عنوان خواهرتون قبول دارید .
شهاب که از سوال مهرسا کمی جا خورده بود با تعجب به او نگاه کرد .. کمی یه برسام نگاه کرد ادامه داد
-مسلمه که این طوره . غیر این بود باید شک میکردین .
romangram.com | @romangram_com