#زندگی_مهرسا_پارت_154

-کوفت .. مهرسا ..بسه ..مردی ..بیا یه لیوان آب بخور .. به جای اینکه من الان به این آب بدم تو باید بهم آب بدی حالمو جا بیاری

مهرسا که اشک از چشاش بیرون اومده بود و صورتش حسابی قرمز شده بود گفت

-خوب دختر جون ..تو که خاطر این پسر رو این همه میخوای چرا این قدر اذیتش میکنی . می دونی بیچاره چی میکشه .

-چه میدونم بابا . اومده بود با هام حرف بزنه . نمیدونی چطوری حرف میزد . حس کردم من پسرم اون دختره . هر لحظه هم میترسه بهش یه ناخونکی چیزی بزنم . استرس داشت . تا گوشاش هم قرمز شده بود . فقط تته پته میگفت . تازه نمیدونستم هم که میخواد در این مورد باهام حرف بزنه . گفتم چی میخواد بگه که این طوری شده .

-تو هم که حسابی از خجالتش در اومدی .بدبخت و سر تا پا نارنجی کردی اون جا گذاشتی .

-وا تو رو خدا هیچی نگو هنوز هم که یادم می یاد خجالت می کشم . نمی دونم چرا اون غلط کردم ..انگارکه طلسمم کرده باشن .پاشدم لیوان آب پرتقالشو خالی کردم تو صورتش.بعدش تازه فهمیدم چه غلطی کردم . تا یه هفته نمی خواستم بیام سر کار .

-برسام میگفت حسابی افسرده شده بود . تا چند هفته داغون بوده .

-الهی بمیرم . حالا چی میشه .

-چقد تو هولی دختر . نگران نباش همه چیز درست میشه . اون نمیدونه که من در موردش باهات حرف زدم . تو هم اگه دیدیش یخورده باهاش راحت تر باش .بذار حرفشو بزنه دیگه .


romangram.com | @romangram_com