#زندگی_مهرسا_پارت_151

بهترین موقعیت فراهم اومده بود .. مهرسا کمی از جاش تکون خورد .. کمی از بستنیش رو خورد ادامه داد ..

-به نظرم پسر خوبی میاد . زمان زیادی که با برسام دوسته . برسام از کارش خیلی راضیه .

-همیشه ایده ها نقشه هاش عالی بوده . تو کارش خیلی جدیه منم زیر دستشم خیلی چیزها رو یاد گرفتم .

- بین خودمون باشه ها برسام میگفت بد جور دلش سریده . یکی دلشو ناجور برده .

آرام به مهرسا نگاه کرد . با خودش گفت . بلاخره چیزی که فکر میکردم اتفاق افتاد . نباید دلمو بهش میدادم . سعی کرد از حس درونش مهرسا بویی نبره .

-پس مهندسامون یکی یکی دارن میرن . اون از اقا برسام .. این از شما خانم . این ام از اقاشهاب . یواش یواش دارم حسودی میکنم . باید یه فکری واسه خودم بکنم .

-شاید با یه تیر بشه دو نشون زد .

آرام متوجه منظور مهرسا نشده بود .

-چه جوری نکنه برادر چیزی داری میخوای ما رو بهش ببندی .


romangram.com | @romangram_com