#زندگی_مهرسا_پارت_145
-همش تقصیر خودت شد . هی حرف از این دو تا زدی . بعدش شروع به خندیدن کردو گفت خودت هم دست کمی از من نداری ها .. کل سفره رو جارو کشیدی .. . البته بماند که دستپخت خوب منم بی تاثیر نبوده ها
-راست میگی خیلی خوب بود اگه تموم کردی من میز جمع کنم .
برسام بلند شدو با هم ظرف ها رو جمع کردند . مهرسا ظرفهایی داخل سینک رو شست و برسام شروع به آب کشی کرد .
-نمیخواد خسته ای میشورم
-اگه به خستگی باشه خودت از من خسته تری . برو بشین من قهوه بریزم بیام
مهرسا تا ظرفهای شسته شده رو چید برسام به سمت قهوه ساز رفت . دو فنجون قهوه ریخت به سمت سالن رفت . مهرسا هم به سالن رفت روبه روی تلویزیون نشست .
هر دو در سکوت قهوهایشان رو خوردند تلویزیون تماشا میکرند اما حواس برسام هر جای بود به جز سریالی که از تلویزیون پخش میشد . برسام به مبل تکیه داده بود و خیره نگاهش می کرد . بعد از چند ماه هم خونه شدن این طور بی پروا به مهرسا خیره شده بود . انگار برای اولین بار بود که او را میدید . تازه داشت زیبایی های او را کشف میکرد . دختری لاغر و با قدی متوسط . چشمان قهوهای پوستی روشن . لب های گوشتی با صورتی ریز و گونه های برجسته . به نظرش زیباترین دختری بود که تا به حال دیده بود زیبا و ساده و البته معصوم . با خودش تکرار کرد ساده معصوم -چیزی گفتی
با صدا مهرسا به خودش اومد
-نه چیزی نبود با خودم بودم . من خستم میرم استراحت کنم
romangram.com | @romangram_com