#زندگی_مهرسا_پارت_132

مهرسا تو آشپزخونه داشت شام میپخت .. ترجیح میداد این چند ساعت اخیر رو سرش رو گرم کنه و با برسام و حرف بزنه تا این که تو اتاقش به در دیوار نگاه بندازه ..

برای شام خورشت قیمه بار گذاشت ..

غذای که خودش خیلی دوست داشت ..

و مطمئن بود که برسام هم خوشش میاد .. بعد از پختن غذا ظرف غذای برداشت کمی برنج و خورشت گذاشت .. به سمت نشیمن رفت و شالش رو ا ز روی مبل برداشت و به سرش انداخت ..

برسام که تو نشیمن نشسته بود متوجه مهرسا شد ..

-جای میری ؟؟

-یه سر میرم غذای مشتی رو بدم بیام ..

-بزار خودم میبرم .

برسام از جاش بلند شد . و غذای مشتی رو برداشت و از خونه بیرون رفت .. تو همون زمان مهرسا به سمت میز غذا رفت و شام رو کشید ..


romangram.com | @romangram_com