#زندگی_مهرسا_پارت_130

با رفتن مهرسا به کنار آرام باز صدای پچ پچ شون به گوش اقایون رسید و از لابه لای اون صدا ها صدای خنده هاشون ..

برسام به اختیار اینه رو روی صورت مهرسا تنظیم کرد و گاه به گاه نگاهی به صورت خندان دختر عمویش انداخت .

همان تک دختر عموی که که چند ماهی هم خونه اش شده بود .. همان که چند ماهی همسرش شده بود .. همان که گاهی دلش رودچار تلاطم میکرد ..

با صدای مهرسا از افکارش بیرون اومد ..

-چیزی گفتی ؟؟

-الان داریم کجا میریم .. ؟؟من خیلی گشنه ام شده ..

-خوب بریم یه جا غذا بخوریم ..

-همین ورا یه جا نگه دار پس ..

آرام-من من رو سر ایستگاه پیاده کنید من برم ..


romangram.com | @romangram_com