#زندگی_مهرسا_پارت_127
اما مهرسا از جلوی ماشین کاملا سمت عقب برگشت .. شروع کرد به صحبت کردند ..
-سلام خانم .. صبح شما هم بخیر .. پس راز شما اینه .. صبح ها که از خواب پا میشین با ادب هستین .. اما تا سر کار میرسین به خصوص وادر اتاق کارمون میشی .. ادبت میپره ..به من که میرسی میگی سلام نفله ..
-واسه تو که همون سلام نفله است .. این سلام صبح بخیر مال اقای رادان بود . الان منظورم با تو عه .. سلام چطوری نفله
-مرض بیشعور .. خوب منم رادانم ها ..
-چه خودت هم دست بالا گرفتی .. برو بابا دلت خوشه ..
مهرسا و آرام هم چنان در حال بحث با هم بودند که ماشین کنار پیاده رو نگه میداره و درب عقب باز میشه و مطمئنا صدای شهاب بود که شنیده میشه .. برسام و مهرسا با شهاب احوال پرسی میکنن و آرام هم درجواب شهاب سلام صبح بخیری زیر لب میگه .. آرام سکوت میکنه .. و این سکوت رو همشون متوجه میشن ..حتی شهاب .. که تازه به داخل ماشین اومده بود ..
نیم ساعت بود به قصد رسیدند .. برسام ماشین رو پارک کرد .. و همگی پیاده شدند ..آرام به سرعت خودش رو به مهرسا رسوند و دم گوشش گفت ..
-دیروز نگفتی اقای همتی هم هست ..
-من که گفت برسام اینا هم میان ..
romangram.com | @romangram_com