#زندگی_مهرسا_پارت_111

-سخته این رو بگم .. اما ... تو هیچ کس نیستی .. تو اولین آدم زندگیم هستی که برام نگران شده .. به خاطر نگرانی که داشته سرم داد و هوار کرده .. من همیشه توبیخ شدم اما به خاطر اطاعت نکردن از دستورات رادان ها .. اما حالا یه رادان رو به روم ایستاده که به خاطر چند ساعت دیر کردن میتونم نگرانی رو تو صورتش ببینم ..

بی حرف از جاش بلند شد و به اتاقش رفت .. امروز روز خسته کننده ای بود .. لباس هاش رو عوض کرد . روی تخت دراز کشید و خوابید .. اما برسام بیرون از اتاق تو پذیرایی نشسته بود به حرفهای مهرسا فکر میکرد..

واقعا کسی برای اون نگران نبوده؟؟؟؟..

اون هیچ موقع احساس پشتوانه داشتن رو حس نکرده ؟؟؟.. یه حامی ، چی تو اون عمارت میگذره ؟؟.. چرا آدم حتی باید جلوی برادراش حجاب داشته باشه یا حتی جلوی پدر و پدر بزرگش ؟؟

چی تو فکر رادان هاست؟؟

این شده بود برای برسام یه معما که هر لحظه به این موضوع فکر میکرد .. می تونست به پاک بودن مهرسا قسم بخوره .. به مهرسا ایمان داشت .. به پاک بودنش .. به معصوم بودنش .. اون دختر دختری بود متفاوت با همه دختر های که تا به حال دیده بود .... دختر هایی که مهمون رخت خوابش بوده .. اما حالا اون داره با مهرسا زندگی میکنه .. دختری که وقتی برای بار اول دیده بود با خودش گفته بود چقدر بچه است .. اما حالا دیدش فرق میکرد .. اون بچه نبود .. اون پاک بود .. معصوم بود .. لوند نبود ... ظاهر بین نبود .. مثل دختر های امروزی دنبال توجه نبود .. تو زندگیش توجهی از کسی نداشت .. اما اعتماد به نفس داشت .. غرور داشتت ... به هیچ کس رو نمی داد .. حتی خود برسام که حالا شوهرش بوده .. .. حالا محرمش بوده .. او تا به حال نتونسته بود موهای مهرسا رو ببینه .. نه این که ندیده باشه .. دیده بود .. شبی که به اتاقش رفته بود تا اون رو با خودش همراه کنه . یا سر سفره عقد .. یا اون روز که تو پذیرای بوده و مهرسا با موهای خیس بیرون اومده بوده ..اما هیچ کدوم اون ها به خواست مهرسا نبوده .. از وقتی که هم خونه شده بوده اند مهرسا روسری جلوش سر می کرد... سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و همه ذهنش پر بود از مهرسا .

فردای اون روز وقتی برسام به محل کارش رفت با شهاب مشغول چند تا از پروند ها شدند .. قرار بود تا جمعه واسه باز بینی یکی از پروژه ها از کشور خارج بشه .. باید یه سری به دبی میرفت .. پروژه ای رو تونسته بودند راه اندازی کنند و هر چند ماهی هم باید برای بازبینی به اون جا میرفتند .. مسئولیت همه قرار داد ها با خود برسام بود ..

بعد از اون معامله ای هم که با حاجی داشته تونسته بود خیلی از پروژه ها رو خودش بگیره .. چرا که سود خوبی از این معامله عایدش شده بود .. سهم الارث و میزان اون وام به اندازه ای بود که تونسته بود سر زندگی مهرسا هم چین معامله ای کنه .

قرار دادهاش رو تنظیم کرد . همه کار های نیمه کارش رو انجام داد .. نمی بایست تو این دو هفته ای که ایران نبود کار هاشون عقب می افتاد .. همه کارهاشو تکمیل کرد .. برای فردا شب بلیط داشت .. اماهنوز مهرسا از این موضوع اطلاع نداشت ..


romangram.com | @romangram_com