#ز_مثل_زندگی_پارت_214
آهو براي خودش لبخند زد و فرزين گفت :
ـ آهو جون بي تعارف و رودربايستي ، اگر ميايي كه قدمت رو چشمم .
آهو لحظه اي يكه خورد و حالت تدافعي گفت :
ـ چي ؟ كجا بيام ؟
ـ چالوس ديگه ، خانوم رفقام هم هستند ، تك و تنها نمي موني ...
با شيطنت و شوخي اضافه كرد :
ـ البته تا من باشم كه هرگز تنها نمي موني .
آهو سكوت كرده و سعي داشت پيشنهادش رو هضم كنه .
ـ بي شوخي ميگم ها ، اگر ميايي آمادگي نمي خواد فقط چمدونت رو ببند .
هر چند آهو بهانه اي پيش خانواده اش براي اين سفر نداشت اما لحظاتي به وسوسه افكارش بها داد . داشت فكر مي كرد اگر با فرزين و دوستاش به چالوس مي رفت حتماً خوش مي گذشت ، دلش لك زده بود براي يه سفر .
اما زود تلنگري حباب افكارش رو تركوند . گلاب آينه ي عبرتش بود . اون هم چوب يه اعتماد كاذب رو خورد . اونم مطمئن بود .
نيمه ي ديگر درونش اونو وسوسه مي كرد و مي گفت فرزين به اندازه ي كافي قابل اعتماد هست . باز خواست به رويا هاش مجال بده كه فرزين گفت :
ـ چي شد داري فكر مي كني ؟
آهو نيمه وسوسه گر وجودشو كه وجدانش رو براي عدم اعتماد به فرزين درگير كرده بود ، اين طور قانع كرد او به فرزين اعتماد داره اما خانواده اش به او اجازه رفتن به چنين سفري رو به تنهايي نمي دن .
باز صداي فرزين به گوشش خورد . صدايي كه هر چه فكر كرد پي نبرد كي اين قدر بهش عادت كرده ؟
ـ عزيزم چي شد ؟
بعد مكثي شروع كرد به جواب دادن ، جوابي كه هنوز نا مطمئن بود و هنوز ميل دروني اش به تجربه چنين سفري وسوسه اش مي كرد .
ـ يه پيشنهاد هايي ميدي كه خودت هم ميدوني عملي نيست .
ـ چرا ؟ به هر حال هر چيزي يه راه حلي داره ، يعني يه بهانه نمي توني جور كني ؟
ـ نه . !
نه گفتن قاطعانه ش از شجاعتش نبود ، از ترس بود . او به جاي شجاع بودن بيشتر ترسو بود . نمي تونست كاملاً مطمئن باشه ، مثل گلابتون . اون قدر مطمئن كه شكست بخوره . طاقت شكستن رو نداشت . نه گفت تا باور هاش دست نخورده بمونه ، تا ترسش نجاتش بده .
شايد همه ي ترس ها زايده خيال دخترانه و الگوي تجربه تلخ دخترخاله اش بود . اما اون شب قاطعانه نه گفت .
romangram.com | @romangram_com