#یادم_تو_را_فراموش_پارت_177

گفتم شاید این بچه رو ...

مسیح قدمی به عقب برداشت...

با صورتی که به یک باره رنگ باخت...

اخم هایش دیگر در هم نبود...

چهره اش خشمگین و عصبانی نبود...

با چشمان گرد شده و متعجب به چهره ی دکتر نگاه میکرد...

-شما چی میگید دکتر؟؟





-ببین من قبلا همه چیز رو کامل و بی نقص واست توضیح دادم و دیگه دلیلی نداره بخوام تکرارش کنم چون خودت همش رو میدونی...

ما فکر میکردیم توی آزمایش های قبل از ازدواجت اشتباهی رخ داده باشه , ولی با آزمایش امروز مشخص شد که اصلا اینطور نبوده....

و اون بچه هم الان بیماره...

میفهمی حرف من رو مهران؟؟

مسیح سرش را تکان داد...

نمیفهمید...

نمیفهمید...

-شما و همسرتون هیچ وقت مشکل ناباروری نداشتید؟؟

مشکلی که مجبور به گرفتن اهدا واسه ی بچه دار شدن ...

مسیح" نـــــه "محکمی گفت...

دگتر نامجو دستش را در میان موهایش فرو برد...

-بهتره یه آزمایش دی ان ای انجام بدیم...

تا ...

کلمه ی دی ان ای در گوش هایش چندین بار پیچید...

اکو شد...

اطلاعات پزشکی چندان خوبی نداشت , ولی نه آنقدری که متوجه حرف های دکتر نباشد...

آزمایش وراثت بین او و پسرش...

پسری که گویی در این لحظه دیگر متعلق به او نبود...

در حالی که حس میکرد دیگرتوانی برای روی پا ایستادن ندارد دستش را به لبه ی مبل گرفت روی آن نشست...

رها شد...

فرو ریخت و با چشمان سرخش به دکتر زل زد...

صدای گرفته و خش خورده اش , خط روی اعصاب متشنجش میکشید...

-ولی همچین چیزی امکان نداره...

اون بچه ی منه...

از خون و وجود من...


romangram.com | @romangram_com