#یادم_تو_را_فراموش_پارت_175
مسیح مستقیما به آزمایشگاه و از آنجا به اتاق مخصوص دکتر نامجو رفت...
در آن لحظه در فکرش فقط یک چیز چرخ می خورد ...
آن هم خراب کردن آن آزمایشگاه بر سر رئیس و پرسنل خطا کارش اش بود و قیامتی که میخواست در آنجا بر پا کند...
مشتش را محکم بر کف دستش کوبید...
با تمام وجود دلش میخواست آن آزمایشگاه لعنتی را به آتش بکشد و همه چیزش را باهم بسوزاند...
بی خبر از آتشی که دامان خودش و خانواده اش را گرفته بود وارد اتاق دکتر نامجو شد...
برگه ی آزمایش را با ژست خاصی روی میز دکتر رها کرد و دست هایش را به سینه اش زد...
-بفرمایید دکتر ... این هم از آزمایشی که خواسته بودید...
میتونید خودتون ببینید...
حالا متوجه ی حرف های بنده میشید و میفهمید که ما واقعا توی این موضوع بی تقصیر بودیم...
ما از هیچ چیز خبر نداشتیم...
و گرنه ما هیچ وقت اجازه نمی دادیم همچین چیزی اتفاق بیوفته و این مصیبت پیش بیاد...
دکتر به چهره ی پر اخم و پر غضبش نگاهی کرد و لبخندی زد...
سپس برگه ی آزمایش را برداشت و مشغول برسی اش شد...
مسیح همانگونه رو به روی میز ایستاده بود و دست به سینه نگاهش میکرد...
دکتر نامجو عینکش را از روی چشمانش برداشت و به صندلی اش تکیه زد...
صورتش دیگر لبخندی نداشت...
نگاه سوالی و پرتردید اش را تا چشمان مسیح بالا آورد و به او زل زد ....
-مثل اینکه حق با شما بود جناب مهران...
سپس گویی که با خودش حرف میزند , دوباره به برگه ی درون دستش خیره شد...
-ولی...
آخه همچین چیزی چطور ممکنه؟؟؟
اصلا همچین چیزی نمیشه...
مسیح از جایش تکانی خورد و دستانش را روی میز شیشه ایی عمود کرد...
-منظورتون چیه؟؟؟
چه چیز غیر ممکنی وجود داره دکتر؟؟
مگه شما نگفتید که آزمایشاتم اشتباه شده...
گفتید که من هم ناقل اون بیماری لعنتی هستم...
خب؟؟
پس مشکل دیگه کجاست؟؟
-بله من گفتم باید اینطور بوده باشه...
ولی...
این آزمایش چیز دیگه ایی میگه...
romangram.com | @romangram_com