#یادم_تو_را_فراموش_پارت_173
تکیه گاه کمر خم شده ی و قلب شکسته ی خواهر...
مرهم زخم های دل کوچک محیا...
ولی حالا داشت تکه تکه میشد و از هم میگسست...
از آن تصویر متنفر بود...
از مردی که هرلحظه متلاشی تر از قبل میشد نفرت داشت...
دست مشت شده اش را با خشم , محکم و حرصی , بر آینه ی رو به رویش کوبید...
تصویر غضبناک و بیچاره اش چند تکه شد...
خرد شد...
جلوی چشمانش شکست...
از هم متلاشی شد...
همراه با قطره های خونی که از لا به لای انگشتانش , روی سنگ های روشن روشویی میچکید...
نگاهش روی قطره های خون ثابت ماند و هم زمان کابوس های شب گذشته در ذهن پر فکرش جان گرفت...
از آسمان خون باریده بود...
از ابر سیاه خون باریده بود...
کودکی جیغ میکشید...
حالا هم داشت خون میبارید...
از میان مشت گره کرده اش...
حالش از دیدن قطره های غلیظ خون بهم خورد...
دلش پیچ زد و سرش تیر کشید...
با دست دیگر شقیقه های پر نبض و دردمندش را فشرد...
چشمانش را برهم گذاشت...
حرف های دکتر نامجو , چشمان مصمم و صدای محکمش , برای یک لحظه هم رهایش نمیکرد و هر لحظه با شدت بیشتری در ذهنش جولان میداد و از درون ویرانش میکرد...
هر چه بیشتر میگذشت همه چیز برایش پررنگ تر میشد...
واضح تر...
یاد چند لحظه قبل و شنیده هایش, لرزه به تنش می انداخت و او درمانده تر از همیشه میسوخت...
ساعتی پیش برای گرفتن جواب آزمایش از اتاق امیر که آرام خوابیده بود خارج شد...
با خارج شدنش از اتاق , پریسان را دید که با دست های درهم گره , کرده روی صندلی های ته سالن نشسته...
کلافه سرش را تکان داد و راهش را به سمت آزمایشگاه کج کرد...
پریسان با دیدنش سریع برخاست و به سمتش دوید...
با حالی نزار و چهره ایی آشفته , جلوی رویش قرار گرفت و به نوعی راهش را سد کرد....
با چشمانی که از وحشت و ترس بیداد میکرد و صدایی که بیش از حد گرفته بود...
در حالی که دلش میخواست از آنجا فرار کند و دیگر هیچ وقت باز نگردد , ولی نمیتواست امیر را رها کند...
romangram.com | @romangram_com