#یادم_تو_را_فراموش_پارت_162

تمام شده بود...

سعید با چند قدم بلند خود را به او رساند و کنار گوشش آرام و آهسته زمزمه کرد...

سعی میکرد لحنش دلجویانه باشد...

-میدونم خیلی تند رفتم و زیاد از حد عصبانی شدم , ولی خودت که اخلاق من رو میشناسی...

میدونی که وقتی عصبانی میشم , دیگه هیچی نمیفهمم...

ولی پریسان من اصلا از تو همچین انتظاری نداشتم , فکر نمیکردم انقدر بی فکر و بی منطق عمل کنی...

راستش هنوز هم باورم نشده چیزهایی که شنیدم رو , باور کن خیلی شوکه شدم و مغزم هنوز هنگه , اصلا درست کار نمیکنه...

فکرم به هیچ جایی قد نمیده پریسان...

قبول کن که اشتباه کردی عزیز من...

اگر هم من چیزی گفتم بزار پای عصبانتیم...در ضمن این به نفع جفتمون هست پریسان...

پس خواهش میکنم مراقب حرف زدنت باش ...

هم جلوی مسیح و هم سوگند...

هیچ کس نباید چیزی در مورد ارتباط من و تو بفهمه...

این به ضرر ما هست...

منم تمام سعیم رو میکنم , تا مسیح رو منصرف کنم و مسیر ذهنیش رو کاملا عوض کنم...

پریسان بی حرف به راهش ادامه میداد ...

در حالی که با خود فکر میکرد چقدر حرف های سعید با قبل فرق کرده و چقدر همه چیز عوض شده...

آن موقع ها مدام میگفت : فقط تو برایم مهم و با ارزش هستی...

فقط تو...

برایش از آینده دو نفره شان گفته بود...

از جدایی اش از سوگند...

از جدایی او از مسیح...

از یادآوری آن حرف های مفت و بی ارزش , که حالا سعید در عمل خلافش را ثابت کرده بود , پوزخندی بر لب نشاند...

در همین موقع در های شیشه ایی بیمارستان به رویشان باز شد...

قلبش ناآرام و پر تلاطم شد...

قلبی که لحظه ایی آرام نمیگرفت و محکم در سینه میکوبید...

ترسی عمیق در تمام جانش نشسته بود و از درون نابودش میکرد...

به نظرش این ترس و اضطراب های دائمی, این دلهره های بی امان و نفس گیر ,از هرچیزی شکنجه آور تر بود برایش...

حالا در این وضعیت نابسامان , نمیدانست نگران حال پسر بیمارش باشد , یا نگران لو رفتن رابطه اش با صمیمی ترین دوست شوهرش...

دوستی که تو زرد از آب درامده و تمام معادلات پریسان را به هم ریخته بود...

تمام امیدش به حمایت سعید بود...

به بودنش...

به آینده دو نفره و مشترکشان...

ولی حالا...


romangram.com | @romangram_com