#یادم_تو_را_فراموش_پارت_160

سعید با حرص رویش را برگرداند و سرش را به شیشه کوبید...

-گند زدی پریسان...

گند زدی...





پریسان با کلافگی محسوسی به طرفش برگشت...

-من فکر نمیکردم کار به اینجا برسه میفهمی؟؟فکرش رو هم نمیکردم...

پریسان لبان پر درد و ورم کرده اش را برهم فشرد...

-بعدشم...

این تنها فرصت من بود...

تنها فرصتم واسه مادر شدن...

ولی سعید صدای زمزمه های آخرش را نفهمید...

نشنید...

ذهنش انقدر مشغول بود که چیزی را نمیشنید...

-خب حالا میخوای چه کار کنی؟؟اصلا چه کاری میتونی بکنی؟؟

تو از من چی میخوای؟؟

-مسیح میخواد دوباره آزمایش بده تا بفهمه چرا اشتباه شده...

چرا نفهمیده بیماره...

اگه آزمایشات انجام بشه همه چیز لو میره...

همه چیز خراب میشه...

سعید تو باید جلوش رو بگیری...

نباید بزاری مسیح اون آزمایش لعنتی رو انجام بده...

نباید بزاری...

سعید سر پر دردش را روی فرمان گذاشت...

-من چه جوری باید جلوی اون رو بگیرم آخه؟؟

تو فقط حرف میزنی...

آخه من چه کاری از دستم بر میاد؟؟

پریسان ملتمس نگاهش میکرد...

-خواهش میکنم ازت کمکم کن سعید...این اشتباهی هست که جفتمون مرتکب شدیم...

فقط من نبودم که گند زدم...

اون بچه , بچه ی تو هم هست و اگه مسیح این رو بفهمه یعنی فاجعه...

مسیح من رو میکشه سعید...

زنده ام نمیزاره...

سعید سرش را بلند کرد...


romangram.com | @romangram_com