#یادم_تو_را_فراموش_پارت_155
-کمکم کن سعید...
دارم بیچاره میشم...
تو رو جون یاسمن کمکم کن....
فقط تو میتونی به دادم برسی و از این جهنمی که گرفتارش شدم نجاتم بدی...
فقط تو سعید...
من غیر از تو کسی رو ندارم...خودت هم این رو خوب میدونی...
سعید دستش را محکم تر فشرد...
-معلومه عزیزم...
هرکاری بخوای میکنم , تو فقط حرف بزن با من عشقم...
تـــو فقط بگو...
پریسان برای لحظه ای دلش گرم شد از وجود او...
از بودنش...
از حس داشتن پشتیبان و حمایت گری اش...
سرش را پایین انداخت و به دستان در هم گره خورده شان نگاه کرد...
-امیر مریض شده...
چند وقتی بود که حالش خوب نبود و همش بی تابی میکرد...
اشک میریخت...
غذا نمیخورد و درست و حسابی نمیخوابید...
تا اینکه دیروز با مسیح صبح بردیمش پیش دکتر...
گریه اش یه لحظه هم قطع نمیشد...
دکتر بعد از معاینه گفت باید ازش آزمایش خون بگیرید واسه همین فرستادمون به همون بیمارستانی که الان امیر بستری شده...
پریسان سرش را بالا گرفت و به چشمان قهوه ایی سعید نگاه کرد...
به چشمان تیره اش...
-داشتم از نگرانی میمردم سعید...
نمیدونی که چقدر حس و حال بدی بود و هست...
همش میترسیدم بچم چیزیش باشه...
سعید نفس عمیقی کشید...
-بچه داری همین چیزا رو هم داره پریسان جان...
فکر کردی آسونه؟؟
راحته؟؟
نه عزیز من اینطوری هام نیست...
بچه مریض میشه ...
دوا و دکتر میخواد...هزار تا دنگ و فنگ داره...
romangram.com | @romangram_com