#یادم_تو_را_فراموش_پارت_153

گفت باید یکم از وسایل امیر حسین رو برداره و واسش بیاره اینجا...

از من خواست پیش امیر بمونم تا بره و برگرده...

گفت صبحانه اش رو خورده و دارو هاش رو هم بهش زدن...

انقدر هول بود و عجله داشت که ...

ابروهای مسیح به حالت اخم در هم گره خورد...

چیزی درون سینه اش میسوخت...

دستش را محکم درون موهایش کشید و به امیر خیره شد...صدای زمزمه های ارامش در فضای اتاق پیچید...

-پس چرا به من چیزی نگفت؟؟

من که دیشب تا صبح خونه بودم , خب واسش می آوردم هر چی که میخواست رو...

نیازی نبود خودش بره...

سوگند شانه ایی بالا انداخت و دست کوچک امیر را در دست فشرد...

-گفتم که خیلی گیج و هول بود , اصلا حال و روز خوبی نداشت...

حالا به من نمیگی چی شده؟؟

نگاه خیره ی مسیح به سمت پنجره ی سرتا سری اتاق کشیده شد , به سمت ابرهای تیره و آماده ی بارش...

-هیچی سوگند...

فقط بدون که , هممون بدبخت شدیم رفت...

همین...





ناخن های دستش را محکم در گوشت دستش فرو کرده بود و بی اختیار فشار میداد...

با دندان گوشه ی لبش را میجوید و مات و خیره , رو به رویش را نگاه میکرد...

نگاه میکرد ولی چیزی را نمیدید...

نمیفهمید...

همه چیز با سرعت از جلوی دیدگانش رد میشد و عبور میکرد...

سعید با حالت مشکوکی نگاهش کرد...

حالات پریسان کامل عصبی و غیر طبیعی به نظر میرسید...

کمی از سرعت ماشین کم کرد و ماشین را به گوشه ی خلوتی از خیابان کشید و پارک کرد...

یک دستش را روی فرمان گذاشت و کاملا به طرف پریسان برگشت...

پریسانی که از موقع سوار شدن یک کلام هم حرف نزده بود...

ساکت و متفکر , فقط به بیرون زل زده و با خود درگیر بود...

در جدال...

سعید دستش را به چانه اش کشید و با خود فکر کرد , چه چیز اینگونه او را داغان کرده...

مدت ها میشد که او را ندیده بود و فقط گه گاهی تلفنی با او صحبت میکرد , ولی پریسان حالش خوب بود...

-پریسان خانوم؟؟


romangram.com | @romangram_com