#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_دوم)_پارت_101

چه غلطي کردم گفتم حداقل با يک نفر صميمي باشما!طاقتم تموم شد و همون طور که دراز نشست مي رفتم با حرص گفتم-مي شه انقدر غر نزني؟حداقل اين دفعه منو ملکه حساب کن خودتو سرباز

-نه ديگه من اونطوري عادت کردم ترک عادت هم مرض است!تازه منو بگو به فکر کيم!ديگه اصلا چيزي نمي گم!

-خدا کنه!

-يعني انقدر غير قابل تحملم؟

-از انقدر بيشتر

-نخيرم من خيلي خوب و عاليم…سريع

-من مطمئنم تو نمي شمري!

--مي شمرم…

بالاخره از دراز نشست هم خسته شدم و ديگه ادامه ندادم

ويدا اومد طرفم که جيغ زدم-به خدا بخواي بگي يه چي ديگه انجام بدم خودم خفت مي کنم به دوستي و صميميت هم هيچ توجهي ندارم

خنديد و گفت-نه بابا خواستم کمکت کنم انگار خير به تو نيومده همونجا ولو باش

سرمو گذاشتم رو زمين خشک و سرد و نفس راحتي کشيدم…

-تو شرت به ما نرسه خيرت پيشکش…سطحمو حساب کردي؟

-دارم حساب مي کنم

-چطوري حساب مي کني؟

romangram.com | @romangram_com