#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_99


بعد این حرف با احساس نور آفتاب توی چشمام بیدار شدم و از هجوم ناگهانی نور دوباره چشمام بسته شد…آروم چشمامو باز کردم سوییشرت سفید رنگی روم بود…

-سلام…

ماهان برگشت سمتم و آرسان هم از آینه نگام کرد

ماهان و آرسان همزمان گفتن سلام

ی لحظه خندم گرفت فکر کن مثلا آرسان موهای ماهان رو بکشه ماهان موهای آرسان رو بعد بگن شوهر من خوشگل تره نه یعنی زن من خوشگل تره …وای چه صحنه ای میشه!

آرسان-تو خواب عقل نخودیت جا به جا شده؟

بیشوور…ببینین شما شاهد باشین من امروز کاری باهاش نداشتم خودش شروع کرد

-عقل نخودی من بهتر از سیمان توی کله توئه

ماهان-وانیا بس کن

اه نمیزاره جواب بدم وگرنه این آرسان تا حالا آدم شده بود…

-ساعت چنده؟

ماهان -شش صبح…

وا؟شش؟چرا نور آفتاب اینقدر زیاده؟

-گشنمه…

آرسان-تو کلا وقتی بیدار میشی گشنته؟

-دهه شما روزی ی وعده بزور به من غذا میدین انتظار دارین کاملا سیر باشم؟عجب دور و زمونه ای شده!

ماهان-بگیر مامان بزرگ غر غرو…میدونستم گشنه میشی یکم خوراکی برات گرفتیم…

پلاستیک رو از دستش قاپ زدم ایول خیلی گلی ماهان…حالا فکر نکنین مرغ بریون بودا نه فقط دو لقمه نون پنیر بود و ی کیک و آبمیوه…

کیک و آبمیوه رو خوردم…به به چسبید…

-دستت درد نکنه در ضمن مادر بزرگ غر غرو خودت که نمیتونی باشی پس عمته…کی میرسیم؟

romangram.com | @romangram_com