#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_71


-سوالی داشتین بپرسین خدافظ

درو کوبیدم بهم…حالا اگه تنها بود اصلا نمیدونست چیکار کنه اونوقت الان به من گیر میده پسره ی خوشتیپ مزخرف (فحش میدی یا خوب میگی؟)

دست و صورتم رو شستم و روی تخت دراز کشیدم که یکی عین جن توی اتاق ظاهر شد

بسم‌الله زهر ترک شدم

-نسبتی با جنا هم داری؟

با انزجار و تنفر گفت-تو چطور میتونی اون پس فطرت ها رو با من یکی بدونی

-اوهو چه بهشم بر میخوره …حالا چته مثل جن ظاهر شدی؟

-نگو جن نگو

خندم گرفت خیلی باحال حرص میخورد

-کارِت؟تا اونجا بودیم بزور میخوابوندین منو تا آینده رو ببینم حالا اینجا اصلا نمیزارین من بخوابم،چه مرگته؟

-حوصله ام سر رفته

-زیرشو کم کن

-شوخی ندارما

-بدرک من چیکار به شوخی و جدی تو دارم؟…اصلا مگه تو خواب نداری؟

-اعصاب معصاب تعطیله…نه خواب ندارم

-آره اعصاب ندارم میخوای…وایسا ببینم یعنی چی که خواب نداری؟

-خب من شاهزاده شب هام و طبیعیه که نخوابم

-یعنی هیچ وقت نمیخوابی؟

-چرا بعضی روز ها که خیلی خستم ظهر یا صبح میخوابم ولی شب ها اصلا

-جالب…خب کسب اطلاعات کردم گمشو میخوام بخوابم

romangram.com | @romangram_com